کد خبر: 37109 | زمان مخابره: ۷:۴۰:۳۹ - سه شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۳ | ۸ نظر | دفعات مشاهده : 1,722 views | |

محمدتقی معینیان – مبارزات تک نفره سید فرهاد سهی

farhad

وقایع و حوادث تاریخی منطقه میمه

مبارزات تک نفره سید فرهاد سهی ( علیه حکومت استبدادی پهلوی  اول1301 تا 1308 )

سید فرهاد نوابی یکی از اهالی قریه سه از توابع شهرستان شاهین شهر و میمه از شجره سادات صفوی بود که از جد ششم به شاه سلطان حسین صفوی می رسید . مرحوم سید فرهاد بنا بر اصرار پدرش در سن 23 سالگی در نیروی ژاندارمری به عنوان قره سوار استخدام می شود در بدو استخدام به مدت 4 سال در گروهان ژاندارمری قم با درجه گروهبانی انجام وظیفه می کند . در این مدت در ماموریتی به اتفاق فرمانده گروهان ژاندارمری قم ( سلطان غلامعلی خان گمرکچی قمی ) برای دستگیری علی تجره ای یکی از یاغیان محلی به منطقه خوانسار و گلپایگان می روند . در طی این ماموریت ، سلطان غلامعلی به بهانه های گوناگون از بعضی کسبه و تجار اخاذی و رشوه می گیرد .

سید فرهاد که فردی متدین ، با ایمان ، مردم دوست و خدا پرست بود . از اعمال و کردار سلطان غلامعلی ناراحت می شود و در حضور سربازان به وی معترض می شود . سلطان غلامعلی از این حرکت سید فرهاد ناراحت شده و مدتی سید فرهاد را به پاسگاه ژاندارمری ابرقو تبعید می کند . سید پس از تبعید به ابرقو برای احقاق حق خود و جلوگیری از کلاشی های سلطان غلامعلی ، جریان اخاذیهای وی را به فرماندهی ژاندارمری کل کشور گزارش می کند . به دستور فرمانده ژاندارمری کل کشور برای دلجوئی سید فرهاد ، وی را به پاسگاه ژاندارمری میمه ( دسته 4 امنیه ) منتقل می کنند .

سید فرهاد در زمان خدمت در پاسگاه امنیه میمه به خاطر شجاعت ، اخلاق حسنه و پسندیده ای که داشت بسیار مورد احترام اهالی بود . وی که تبحر بسیار زیادی در فن تیراندازی و اسب سواری داشت . در دشت جله ای میمه به صید آهو می رفت و به خاطر خصلت جوانمردی که داشت گوشت شکار و صید را بین فقرا و دوستان تقسیم می کرد . در زمان حضور سید فرهاد در امنیه میمه ، اکثر اشرار و سارقین از منطقه متواری و آرامش و امنیت کامل در منطقه میمه برقرار می گردد .

در سال 1300 علی تجره ای یاغی و سارق فراری بعد از مدتی شرارت و دزدی در منطقه خوانسار و گلپایگان ، به منطقه دهق و علویجه می رود و با محمد میر آبادی از اشرار و سارقین منطقه ، همدست شده و به شرارت و سرقت در منطقه می پردازند و امنیت را از مال و جان مردم منطقه سلب می کنند . به دستور سرهنگ خواجوی فرمانده هنگ ژاندارمری اصفهان ، سید فرهاد که یکی ا ز بهترین و شجاع ترین نیروهای امنیه منطقه بود ، ماموریت می یابد که دو سارق یاغی در منطقه دهق و علویجه را تعقیب و دستگیر نماید . او پس از عزیمت به منطقه میر آباد در کوتاهترین زمان دو سارق یاد شده را خلع سلاح و دستگیر می کند و به هنگ ژاندارمری اصفهان تحویل می دهد . پس از بازجوئی و تحقیقات لازم دو متهم تحویل سید فرهاد می گردد که به اتفاق یک امنیه از هنگ ژاندارمری اصفهان به نام عباس بیگ بید آبادی متهمان را به قم انتقال و تحویل گروهان ژاندارمری قم نمایند . سید پس از تحویل گرفتن دو متهم به اتفاق عباس بیگ عازم قم می شوند . در مسیر حرکت به ناچار شب در کاروانسرای گز و برخوار بیتوته می کنند . سید دو متهم را پس از صرف شام در یکی از اتاقهای کاروانسرا زندانی می کند و درب اتاق را قفل کرده و تصمیم می گیرد که به اتفاق عباس بیگ تا صبح از متهمین حفاظت و صبحگاهان عازم قم شوند .

متهمین به وسیله چاقو اندک اندک خشتهای دیوار اتاق را در آورده و در دیوار سوراخی برای گریز ایجاد می کنند و از راه سوراخ دیوار ، متواری می گردند . صبحگاهان سید فرهاد از ماجرا مطلع و جریان متواری شدن متهمین را طی نامه ای به فرماندهی گروهان ژاندارمری قم(سلطان غلامعلی  دشمن  دیرینه  خود) گزارش می کند . فرماندهی ژاندارمری قم به فرمانده دسته امنیه میمه دستور می دهد که سریعاً سید فرهاد را دستگیر و به گروهان ژاندارمری قم تحویل دهند . سید پس از اطلاع از دستور سلطان غلامعلی ، قبل از دستگیری ، خودش را به قم می رساند . به محض مراجعه سید به گروهان ژاندارمری قم به دستور سلطان غلامعلی سید به اتهام فراری دادن سارقین در قبال اخذ رشوه دستگیر و روانه بازداشتگاه می گردد .

ماجرای متواری شدن متهمین توسط فرماندهی گروهان قم به فرماندهی ژاندارمری کل کشور سپهبد امیر احمدی گزارش می گردد . به دستور امیر احمدی پرونده سید با درخواست حکم اعدام برای پیگرد مراحل قضائی تحویل دادگاه انتظامی می شود . سید پس از اطلاع از توطئه فرماندهی گروهان قم و سپهبد امیر احمدی ، در فرصت مناسب یکی از مامورین حفاظتی بازداشتگاه را خلع سلاح می کند و از بازداشتگاه متواری شده به حرم حضرت معصومه ( ع ) پناه می برد و در حرم معتکف می شود . پس از چهار شبانه روز اعتکاف در داخل حرم با فردی به نام ابراهیم نطنزی که به خاطر قتل در داخل حرم معتکف شده بود ، آشنا می شود .  ابراهیم نطنزی با یکی از دوستانش که برای نجاتش به قم آمده بود تماس می گیرد و از او می خواهد که برایش چادر شب و اسب آماده کند ، شبانه سید و ابراهیم نطنزی از حرم حضرت معصومه ( ع ) خارج شده و به سمت میمه حرکت می کنند . پس از یک روز  در مسیر به روستای هسته جان می رسند . روز را در مزارع به استراحت می پردازند و شبانه به داخل پاسگاه ژاندارمری هسته جان نفوذ کرده ، نگهبان پاسگاه را خلع سلاح می کنند وقتی  سایر امنیه های مستقر در پاسگاه از جریان مطلع می شوند زد و خورد شدیدی بین سید فرهاد و امنیه ها در پاسگاه و ارتفاعات مجاور پاسگاه رخ می دهد . در این درگیری فرمانده پاسگاه هسته جان کشته و سایر امنیه ها بوسیله سید فرهاد خلع سلاح می شوند . شب بعد سید فرهاد و ابراهیم نطنزی شبانه به میمه می آیند و چندین شبانه روز در میمه در منزل آقا اسد گرانمایه مخفی می شوند .

سلطان غلامعلی فرماندهی گروهان ژاندارمری قم پس از اطلاع از جریان خلع سلاح پاسگاه هسته جان تعدادی امنیه به فرماندهی شیخ حسین نمره یک برای تعقیب و دستگیری سید به منطقه میمه می فرستد . سید پس از اطلاع از حرکت دسته امنیه قم به منطقه میمه به ناچار به کوهستانهای اطراف میمه می رود و در ارتفاعات منطقه سنگر می گیرد . شیخ حسین نمره یک پس از عزیمت به میمه و مدتی جستجو در منطقه میمه موفق نمی شود سید را دستگیر کند . به ناچار سلطان غلامعلی خودش با گروهانی امنیه برای دستگیری سید به منطقه میمه می آید وی مدتی در منطقه به جستجو سید می پردازد پس از مدتی جستجو از یافتن محل اختفاء سید مایوس شده و به قم بر می گردد . ماجرای متواری شدن سید و خلع سلاح کردن پاسگاه هسته جان از طرف فرماندهی گروهان ژاندارمری قم به سپهبد امیر احمدی گزارش می گردد . به دستور امیر احمدی سر تیپ جهانبانی و تعدادی ژاندارم برای دستگیری سید فرهاد به منطقه میمه می آیند . این گروه نیز پس از مدتی جستجو در روستاهای اطراف میمه ، از دستگیری سید فرهاد نا امید شده و به تهران بر می گردند . مجدداً به دستور امیر احمدی سرهنگ ملک زاده که فردی شجاع و متهور در امور نظامی بود با قشونی امنیه برای دستگیری سید فرهاد به منطقه میمه روانه می شوند . سرهنگ ملک زاده مدت چند ماه با قشون سواره و پیاده خود ، روستاها و بیابانهای منطقه را جستجو می کند ولی موفق نمی شود که سید را یافته و دستگیر نماید تا اینکه شبی سید در یکی از کوچه های میمه سرهنگ ملک زاده را تعقیب و ناگهان به وی حمله ور شده و او را خلع سلاح و خلع لباس می کند . سرهنگ ملک زاده از ترس اینکه فرماندهی ژاندارمری یا رضا شاه از این ماجرا باخبر شوند . تعدادی از خوانین و افرادی را که با سید در تماس بودند و برایش غذا و مایحتاج فراهم می کردند . واسطه قرار می دهد و برای سید پیام می فرستد که اگر لباسها و اسلحه  وی  رابرگرداند از تعقیب سید منصرف و برای اینکه نیروهای دیگر برای تعقیب وی به منطقه نیایند به سپهبد امیر احمدی گزارش خواهد کرد که سید به کشورهای عربی گریخته است .

سید به خاطر روحیه جوانمردی که داشت لباس و اسلحه سرهنگ ملک زاده را به وی باز می گرداند . سرهنگ ملک زاده چند ماهی نیروهایش را در منطقه بدون هدف به روستاها و بیابانها می فرستد تا اینکه سپهبد امیر احمدی در مسیر حرکت به خوزستان به منطقه میمه می آید . سرهنگ ملک زاده به وی اطلاع می دهد که سید فرهاد از این منطقه متواری شده و به اهواز رفته است . به دستور امیر احمدی ملک زاده به تهران بر می گردد . پس از مدتی جاسوسان و خائنین به فرماندهی گروهان قم خبر می دهند که سید به اتفاق  ابراهیم نطنزی و غلامحسین لای بیدی (کوله کش سید) در کوه چهل دختران کلوخ مخفی شده اند . خبر فوق از طرف فرماندهی گروهان قم به فرماندهی ژاندارمری کل کشور گزارش می گردد . به دستور امیر احمدی مجدداً سرهنگ ملک زاده با قشونی امنیه به میمه برای دستگیری سید فرهاد روانه می شوند . مرحوم حاج ناصر گرانمایه یکی از دوستان سید فرهاد و یکی از شاهدین درگیری بین سید فرهاد و سرهنگ ملک زاده می گفت سرهنگ ملک زاده به محض ورود به میمه با نیروهایش به روستای کلوخ رفت ، ولی موفق به یافتن محل اختفا سید نگردید . به ناچار به میمه برگشت و حدود یک ماه خودش با اتومبیل و امنیه هایش سوار بر اسب در روستاها و صحاری میمه و جوشقان به جستجو سید می پرداختند .

تا اینکه روزی به سرهنگ خبر می دهند سید به قلعه چهل دختران کلوخ برگشته است . سرهنگ به همراه نیروهای تحت امرش به منطقه کلوخ می رود . در بین مامورین سرهنگ ، فردی به نام صالح ترک از دوستان سید فرهاد بوده که قبلاً با سید در پاسگاه ابرقو با هم بودند . به دستور سرهنگ ملک زاده اطراف کوه چهل دختران توسط امنیه ها محاصره می شود و صالح ترک مامور می شود که پیش سید برود و او را راضی کند تا تسلیم شود . در غیر اینصورت سید را غافلگیر کرده و به قتل برساند . صالح ترک از کوه بالا رفته و به سنگر سید می رسد . صالح از سید می خواهد که تسلیم شود . ولی سید راضی نمی شود هر چند که می دانست توسط امنیه ها محاصره شده و راه نجاتی ندارد اما تن به تسلیم شدن نمی دهد صالح بیگ از سید آب درخواست می کند . به محض اینکه سید برای آوردن آب از صالح بیگ روی بر می گرداند . این ناجوانمرد قصد جانش را می کند که ناگهان سید متوجه می شود و با مهارتی که در تیراندازی داشت جمجمه این نامرد را متلاشی می کند . پس از زد و خورد شدیدی بین سید ، ابراهیم نطنزی و غلامحسین لایبیدی با نیروهای امنیه. غلامحسین لایبیدی و چند ژاندارم کشته می شوند و مابقی امنیه ها از ترس متواری می شوند . به ناچار سرهنگ ملک زاده عقب نشینی کرده و به میمه بر می گردد .

سید فرهاد و ابراهیم نطنزی نیز از تاریکی شب استفاده کرده و به سمت روستای برزک کاشان می روند و در ارتفاعات کوه قلعه ترشه کاشان مخفی می شوند . سید مدتی در این منطقه مخفی بود تا اینکه مخبرین و جاسوسان سرهنگ ملک زاده را از محل اختفاء وی آگاه می کنند . سرهنگ با نیروهای تحت امرش به محل اختفاء سید هجوم می برند . بین سید و نیروهای ژاندارمری درگیری سختی رخ می دهد و در این درگیری کوله کش سید فرهاد ( ابراهیم نطنزی ) مجروح و پس از چند روز فوت می کند . تعدادی امنیه نیز در این درگیری کشته می شوند اما امنیه ها موفق به تصرف دژ  سید ( قلعه ترشه ) قلعه سنگی که در ارتفاعات کوه لاسیاه برزک ساخته شده نمی شوند . در این درگیری سرهنگ ملک زاده نیز از ناحیه پا مجروح می شود و به ناچار با باقی مانده قشون خود به تهران بر می گردد .

سید نیز بخاطر لو رفتن محل اختفایش مخفیانه خود را به ساوه می رساند . جاسوسان خبر عزیمت سید به ساوه را به اطلاع سلطان غلامعلی فرمانده هنگ قم می رسانند . وی برای دستگیری سید با تعدادی ژاندارم به ساوه می رود . سید در حمام بوده که خبر ورود امنیه ها را به وی می دهند . سریع لباس پوشیده و در پشت بام حمام سنگر می گیرد . نیروهای امنیه وی را محاصره می کنند و بین سید و امنیه ها زد و خورد شدیدی رخ می دهد و در این درگیری باز چند امنیه زخمی و کشته می شوند و مابقی از ترس جانشان متواری می شوند . سید خود را از محاصره نجات داده و شبانه به کاشان می رود و در ارتفاعات حاشیه روستای( بالا عباس آباد )جوشقان استرک از توابع کاشان مخفی می شود . ماجرای درگیری وی در ساوه از طرف سلطان غلامعلی به سپهبد امیر احمدی گزارش و توسط امیر احمدی به اطلاع رضا شاه می رسد . رضا شاه که از شجاعت ، شهامت و مقاومت دلیرانه سید مطلع بود به سپهبد امیر احمدی معترض می شود که چرا تا بحال سید فرهاد دستگیر نشده است .

پس از تغیر رضا شاه سپهبد امیر احمدی به اتفاق سپهبد احمد خان با قشونی امنیه برای دستگیری سید فرهاد به سمت کاشان حرکت می کنند .  امیر احمدی با رسیدن به کاشان نزد حسام الاسلام یکی از معتمدین کاشان که با سید فرهاد دوستی و رفاقت نزدیکی داشت می روند و وی را واسطه قرار می دهند که از سید بخواهند خود را تسلیم کند . حسام الاسلام به همراه چند نفر قرآنی را که روی جلد آن برای سید فرهاد  امان نامه نوشته شده بود به منطقه اختفا سید در سیاه کوه بالاعباس آباد می برند . سید که تا آنزمان ناجوانمردی های زیادی از دوستان و دشمنان خائنین دیده بود و با تعداد اندکی نیرو در بیابانها آواره بود به ناچار خود را تسلیم می کند . و همراه امیر احمدی فرمانده کل ژاندارمری کشور در حفاظت شدید قشونی از امنیه به تهران می رود .در تهران امیر احمدی وی را تحویل دادگاه نظامی می دهد پس از محاکمه در دادگاه نظامی بدستور رضا شاه سید به جرم قیام مسلحانه علیه حکومت به اعدام محکوم می شود . اما به درخواست سپهبد امیر احمدی از رضا شاه ،سید با یک درجه تخفیف به حبس ابد با اعمال شاقه روانه زندان قصر می گردد . پس از مدتی سید با ابراهیم خلیل خان عامری برادر اسدالله عامری نماینده شهر کاشان در مجلس شورای ملی و لورنس عربستان که در زندان بودند آشنا می شود و عملیات فرار از زندان را طراحی می کنند . در یک روز جمعه زمانی که درب اصلی زندان جهت ورود کامیون های حامل مصالح ساختمانی باز می شود سید به بهانه جارو کردن محوطه نزدیک درب اصلی خود را به یکی از نگهبانان می رساند و ناگهان به نگهبان حمله ور شده و او را خلع سلاح می کند و در پشت آجرهای تخلیه شده در محوطه سنگر می گیرد و بلافاصله دو نگهبان درب ورودی را به قتل می رساند . بعد با همکاری عامری و لورنس پس از درگیری شدیدی با نگهبانان داخل و خارج زندان اکثر نگهبانان را خلع سلاح و تمام زندانیان را فراری می دهند . ماجرا سریعاً به اطلاع امیر احمدی می رسد و وی رضا شاه را در جریان قرار می دهد . به دستور رضا شاه لشگر پیاده گارد برای دستگیری و تعقیب زندانیان فراری به منطقه اعزام و ارتفاعات حاشیه زندان را محاصره می کنند . تعدادی از زندانیان فراری دستگیر و به زندان برگردانده می شوند سید فرهاد به همراه عامری و لورنس به کوههای اطراف ورامین می روند و در ارتفاعات این منطقه مخفی می شوند . ( قابل ذکر است که سید برای فریب نیروهای امنیه پس از فرار از زندان در دامنه ارتفاعات حاشیه زندان مدتی با امنیه ها به زد و خورد می پردازد سپس لباس و کلاه خود را به چوبی آویزان و از تاریکی استفاده کرده به همراه عامری و لورنس از معرکه خود را نجات می دهد . نیروهای ساده امنیه تا صبح محل سنگر سید را تیر باران می کنند صبح وقتی هوا روشن می شود متوجه می شوند که سید آنها را فریب داده و گریخته است . )

پس از چند روز مخفی شدن در کوههای ورامین لورنس از طریق رابطین ،سفارت انگلستان را در جریان فرار خود قرار داده و به کمک جاسوسان انگلستان به سفارت انگلستان در تهران رفته و مخفیانه از ایران می گریزد . سید فرهاد و عامری نیز از طریق کویر مرکزی خود را به کوههای ابیانه نطنز می رسانند و مدتی در سیاه کوه ابیانه مخفی می شوند .  به دستور رضا شاه قشونی از امنیه ها به مناطق میمه و کاشان برای دست گیری سید فرهاد روانه می شوند این امنیه ها  چند ماهی در بیابانها و صحاری برای یافتن سید   می گردند اما موفق به یافتن وی نمی شوند تا اینکه دوستان سید در منطقه شایع می کنند که سید به اتفاق لورنس از طریق سفارت انگلستان از ایران گریخته است . با شایع شدن این خبر نیروهای امنیه غائله را خاتمه یافته تلقی و از جستجو و تعقیب جهت یافتن و دستگیری سید منصرف می شوند . سید پس از اطلاع از خروج نیروهای امنیه از منطقه کاشان ، میمه و نطنز ، خود را به ارتفاعات حاشیه روستا سه می رساند و در این منطقه مدتی مخفی می شود . وی روزها در ارتفاعات مخفی و شبها به شهر میمه می آمد و در منازل دوستان پذیرائی می شد . اهالی شهر میمه در تمام مدت مبارزه سید ، کلیه حرکات رفت و آمد قشون و نیروهای ژاندارم را به وی خبر می دادند و قبل از هر گونه عملیات نظامی ، سید را از نقشه های امنیه ها با خبر می کردند . در آنزمان در شهر میمه دو برادر از اهالی شهر اصفهان ( بنام خوان پور مقدس ) مغازه داشتند . سید شبی به منزل آنها می رود و مبلغ 30 تومان به آنها می دهد که از اصفهان برایش فشنگ بخرند . آنها از ترس نیروهای امنیه ماجرا را به میرزا محمد خان کریمیان بخشدار بلوک جوشقان و میمه اطلاع می دهند . از طریق بخشدار ماجرا به فرماندهی ژاندارمری قم گزارش می گردد . سید پس از اطلاع از حرکت ناپسند و خائنانه اخوان پور مقدس شبی به منزل آنها می رود و پول خود را پس می گیرد و از آنها می خواهد که با پول خودشان برایش فشنگ تهیه کنند در غیر اینصورت آنها را شدیداً گوشمالی خواهد داد . این بزدلان از ترس مدتی شبها در پاسگاه امنیه میمه می خوابیدند تا اینکه شبی در نزدیکی پاسگاه ژاندارمری سید فرهاد آنها را غافلگیر می کند و کفش از پایشان در می آورد و بطور ناشناس وارد پاسگاه ژاندارمری می شود و کفشهای اخوان پور مقدس را به رئیس پاسگاه تحویل می دهد و می گوید صاحبان کفش ها در راه اند وقتی به پاسگاه رسیدند این کفشها را به آنها بدهید .

پس از رسیدن اخوان پور مقدس به پاسگاه ژاندارمری و مشاهده کفشهای خود ماجرا را برای فرماندهی پاسگاه نقل می کنند . نقل قول می شود که به محض اینکه فرمانده پاسگاه مطلع می شود که فرد حامل کفشها سید فرهاد بوده از ترس بی هوش می شود . این بزدل فردا روز به قم می رود و درخواست انتقالی می کند و دیگر به میمه بر نمی گردد . همانطور که ذکر شد اهالی شهر میمه و قراء تابعه بخاطر ایمان ، شهامت ، غیرت و مردانگی سید فرهاد به وی علاقه شدیدی داشتند و در حد توان سید را در قیام علیه استبداد و حکومت جبار پهلوی یاری می دادند .تنها افرادی که در میمه علیه سید جاسوسی می کردند اخوان پور مقدس بودند که از اهالی شهر اصفهان بودند که چند سالی در شهر میمه مغازه داری می کردند .

مرحوم حاج ناصر گرانمایه یکی از دوستان سید می گفت ” حدود یک ماه من و سید در منطقه قرقچی روزها به صید آهو می رفتیم و شبها در چادر دامداری مستقر در منطقه که برای دوشیدن شیر دامها برپا کرده بودیم در بغل گوش پاسگاه ژاندارمری قرقچی به استراحت می پرداختیم . “

سید شبی برای حضور در جلسه ای که توسط دوستان و طرفدارانش در منزل حاج سیف الله زاهدی برگزار شده بود به میمه می آید و در مسیر رفتن به محل با یکی از اخوان پور مقدس روبرو می شود . سید در این ملاقات آقای پور مقدس را تهدید می کند که اگر بر علیه وی دیگر جاسوسی کند این بار کشته خواهد شد . صبح روز بعد آقای پور مقدس سریعاً ماجرا را به بخشدار و ژاندارمری گزارش می کند . از طرف ژاندارمری میمه حضور سید در منطقه میمه به هنگ ژاندارمری اصفهان گزارش و سرانجام به رضا شاه اطلاع می دهند که سید در منطقه میمه دیده شده است . به دستور رضا شاه قشونی از نیروهای دولتی به فرماندهی سپهبد امیر احمدی فرمانده ژاندارمری کل کشور مامور دستگیری سید می شوند .

قشون دولتی با ورود به منطقه میمه در تمام قراء و روستاها و بیابانها برای یافتن سید پراکنده می شوند . سید به محض اطلاع از ورود قشون دولتی به منطقه برای تهیه فشنگ و لباس نظامی به فرم لباس قشون ، شبانه به  منزل محمد آقا بیدشکی یکی از کسبه روستای بیدشک که با سید رابطه دوستی و رفاقت داشت و برایش فشنگ تهیه می کرد می رود و مبلغ 400 تومان به محمد آقا می دهد که از اصفهان برایش فشنگ و لباس نظامی بخرد . این ناجوانمرد از ترس قشون دولتی و برای تخفیف در مجازات همکاری هایش با سید به اصفهان می رود و ماجرا را به فرماندهی هنگ ژاندارمری اصفهان گزارش می کند ، سرهنگ خواجوی فرمانده هنگ ژاندارمری اصفهان به اتفاق چند ژاندارم با لباس محلی به منطقه می آیند و در برج سیاه کلنگ ونداده مخفی می شوند . به دستور سرهنگ خواجوی محمد آقا بیدشکی برای سید قاصد می فرستد که فشنگ و لباس برایش آماده کرده ، شبانه برای گرفتن آنها به منزلش برود . شبانه سرهنگ خواجوی و امنیه های همراهش با راهنمایی کدخدای روستای سه وارد منزل محمد آقا می شوند و در درون منزل سنگر می گیرند . سید برای گرفتن فشنگ و لباس به منزل محمد آقا می رود . امنیه ها هیچکدام جرات نمی کنند به سید تیراندازی کنند تا اینکه کدخدای سه سید را هدف گلوله قرار می دهد و به ژاندارم ها نیز جرات می دهد که سید را هدف قرار دهند و با شلیک 14 تیر وی را به شهادت  می رسانند .

آقای امر الله احمد جو نویسنده و کارگردان سریالهای تلویزیونی ( از اهالی روستای زیادآباد ) در مصاحبه با روزنامه کیهان در مورد داستان فیلمنامه سریال تلویزیونی روزی روزگاری آورده است .

صحراهای منطقه میمه یک خاطره مهم و مختص به خود دارد و آن قیام تک نفره و قهرمانانه سید فرهاد سهی است . فردی که قیامش را از میمه آغاز کرد و طولانی ترین دوره سرگردانی هایش را در صحراهای این منطقه گذراند . می گفتند : شیهه رعب انگیز اسب ها وقتی که امنیه ها را برای دستگیری سید فرهاد به صحرا می بردند ، گوش چهار آبادی کنار صحرا را پر می کرد و سواران با آن یال و کوپال و سبیل های کلفت و چهره های زمختشان چون کودکانی بودند که به زور سوار اسبشان کرده باشند . بی رو دربایستی ، بلند بلند گریه می کردند و وصیت نامه ها یشان را نوحه وار برای تماشاچیان که جلوی درگاهی ها و بالای بامهای گنبدی ایستاده بودند می خواندند . ترس از سید فرهاد تنها ترس طبیعی و منطقی بود ، قهرمانی که حتی یک فشنگش را هدر نداد و تمام گلوله هایش را به هدف زد .

می گفتند روزی که رضا خان عربده اش بلند شد و تهدید کرد اگر تا فلان مهلت کلک سید فرهاد کنده نشود . چه ها که نخواهد کرد با آنکه فرسنگها از او دور بود . وقتی اسم سید فرهاد را به زبان آورد ناخودآگاه وحشت زده دور و برش را نگاه کرد و رنگش مثل گچ سفید شد و سبیل هایش به طرز مضحکی تا به تا شدند .

جای جای دشتهای میمه و اطراف آن روزگاری مامن و کمینگاه این مرد بود . حسینقلی خان صابری و مرحوم حاج ناصر گرانمایه در یادداشتهای خود در مورد دو سفر رضا شاه به میمه و ترس و دلهره ای که رضا خان از سید فرهاد سهی داشت آورده اند .

” در اواخر آذر ماه سال 1303 سردار سپه در مسیر حرکت خود به اصفهان در میمه به مدت یکشب توقف و بیتوته کرد . در این سفر اسکندری استاندار اصفهان ، همراه با رئیس شهربانی ، فرمانده ژاندارمری و رئیس دادگستری و رئیس دارایی اصفهان ، شاهزاده صارم الدوله و اخوان ظل السلطان و آقایان کازرونی ، همدانیان ، ملک التجار ، هراتی ، روغنی صرفیانپور ، اعزارالدوله نیک پی و سردار اعظم از اصفهان به میمه آمدند و از رضاخان استقبال کردند . در این سفر جعفر قلی خان سردار بختیاری ، سر لشگر خدایار ، سر لشگر نقدی ، سر لشگر شاه بختی و سر لشگر جان محمد خان علائی ( پسر علاء الدوله قاجار ) رضا خان را همراهی می کردند . رضا خان پس از ورود به میمه با کلیه همراهان و قشونش شب را در میمه بیتوته نمودند و روز بعد به اصفهان رفتند . رضا خان و سردار اسعد بختیاری در ساختمان ( جلو خان ) پذیرایی و شب را به استراحت پرداختند . سایر همراهان و قشون در محل حکومت نشین و منازل خوانین پذیرایی و شب را به استراحت پرداختند .

صبح روز بعد تمام اهالی میمه ، اکثر خوانین روستاهای تابعه ، همراهان و قشون رضاخان همگی در جلو ساختمان ( جلو خان ) جمع شدند سبس رضا خان به میان مردم آمد و از اهالی تشکر کرد . ردای خود و چند سکه طلا را به عنوان تشکر و قدردانی به اسدالله خان گرانمایه اهدا  کرد . دومین سفر رضا خان به میمه در اوایل شهریور 1308 بود . در این سفر آقای میرزا قاسم خان صوراسرافیل استاندار اصفهان به اتفاق فرمانده هنگ ژاندارمری ، شهردار ، رئیس شهربانی ، رئیس دارایی ، شاهزاده اکبر میرزا و مسعود میرزا صارم الدوله سه روز قبل از رسیدن رضا خان به میمه با تعدادی نقاش ، آشپز و سایر خدمه به میمه آمدند و در محل حکومت نشین بلوک جوشقان ( منزل عبدالله صابری ) محلی را برای اقامت رضاخان و همراهانش مشخص و دستور دادند نقاشان تمام ساختمان حکومتی را نقاشی کردند . تمام فضا و محوطه حکومتی و کوچه های مسیر عبور رضا خان را با قالی های جوشقانی مفروش کردند . نجارها سریعاً برای شاه با چوب دستشوئی موقت ساختند و بر در و دیوار آن فرش آویزان کردند .

تعداد زیادی مبل و صندلی از اصفهان به میمه آوردند و در محوطه حکومتی چیدند ، آشپزها غذاهای گوناگون طبع و خدمه سفره های بسیار زیبا و رنگین چیدند . از شهرهای اصفهان ، قم ، کاشان و یزد تعداد زیادی ژاندارم به میمه آورند و در تمام طول مسیر جاده از دلیجان تا مورچه خورت برای حفاظت شاه  سربازگماردند . از طرف حکومتی میمه افراد عمده مالک و خوانین میمه ، ، خسرو آباد ، جوشقان ، زیاد آباد ، وزوان  ، کامو ، ورکان ، سه ، قراء عربستان ( دهق و علویجه ) و سایر روستاها به میمه دعوت و در محل کافه های کنار جاده اصفهان ، تهران تجمع کردند . ظهر رضا خان و همراهانش به میمه رسیدند . ( در آن زمان سید فرهاد در صحاری میمه با نیروهای دولتی درگیر جنگ و زد و خورد بود ) .

با توجه به اینکه برای شاه و همراهانش در میمه برنامه ریزیهای مفصلی برای پذیرائی و صرف نهار تهیه دیده شده بود . رضا خان جرات نکرد در میمه بیش از چند دقیقه توقف کند ( وی حدود چند دقیقه در محاصره نیروهای ژاندارم برای کشیدن تریاک در یکی از کافه ها توقف و سریعاً به سمت اصفهان براه افتاد ) . ملاحظه می شود که رضا قلدر در اولین سفر خود حدود یک شبانه روز در میمه می ماند ولی در سفر دوم خود بخاطر ترس از سید فرهاد با توجه به اینکه شدیداً مورد حفاظت ژاندارم های مسلح بود و برنامه ریزیهای مفصلی برای پذیرایی وی و همراهانش در میمه صورت گرفته بود ، حاضر نمی شود بیش از چند دقیقه در محاصره نیروهای ژاندارم در میمه توقف کند .

از خاطرات سپهبد امیر احمدی در مورد سید فرهاد سهی 1

شاه پس از بازگشت من از سرکوب قیام آذربایجان با دیدن من متغیر شد و گفت از فرهاد دزد چه خبر دارید؟

گفتم نمی دانم الساعه در کجاست ، ولی از روی گزارشهایی که دیدم در دنبال او هستند . شاه گفت اینطور نیست من سرتیپ توفیقی را اخراج می کنم پدر سرهنگ محمد حسین میرزا را در می آورم

باید یادآور شد که شاه هر وقت به من تغیر می کرد احترام مرا محفوظ می داشت و از درشتیهائی که با دیگران می کرد با من خودداری می نمود و چو سر تیپ توفیقی برادر خانم من بود و محمد حسین میرزا جهانبانی آجودانم بود . به این دو نفر بد می گفت و مرا با اخراج و تنبیه آنان که مورد علاقه ام بودند تهدید می کرد .

به هر حال شاه خیلی متغیر شد و گفت من نمی توانم مشاهده کنم که 8 سال است فرهاد دزد مردم را چپاول می کند و امنیه تماشاچی است و به این بهانه مدتی تغیر و تشدد کرد . من دانستم که پاداش خدمت در آذربایجان به اینجا ختم شده است ، فرهاد که بود ؟

سید فرهاد یکی از افراد امنیه بود و در گروهان قم زیر دست سلطان غلامعلی گمرکچی ، پسر کربلائی عباس گمرکچی که بازارچه ای بنام او در تهران است خدمت می کرد . در ماموریتی که به او داده شده  بود . دو سارق را متواری و از مردم اخاذی کرده بود و هنگامی که از او بازخواست کردند . تفنگ و اسب خود را برداشته و فرار کرد و در اطراف کاشان به شرارت مشغول شد . جمعی از بقایای نوکرهای نایب حسین کاشی و رضا جوزدانی دور او را گرفتند و فتنه ای بر پا کردند به شرحی که خواهیم نوشت . من او را دستگیر و به تهران آوردم مدتی زندانی بود تا جمعی را فریفت و در زندان قصر قاجار را شکستند و فرار کردند . مجدداً در حوالی کاشان و قم به شرارت مشغول و پس از زد و خوردهای زیاد کشته شد .

چنانچه گفته شد ، رضا شاه با اینکه من گفتم در تبریز به خدمتگزاری مشغول بودم و اکنون که آمده ام او را دستگیر می کنم . قانع نگردید با من به اداره امنیه آمد و دستورهای موکد به روسای امنیه قم ، کاشان و اصفهان برای دستگیری سید فرهاد دادند . من هم جاسوسانی به آن حدود فرستادم . ولی چون می دانستم که رضا شاه دست بردار فرهاد نیست و از من دنباله بهانه می گردد تصمیم گرفتم که شخصاً به اطراف قم و کاشان بروم . بار دیگر که به خدمت شاه رسیدم ، تجدید مطلع کرد و گفت درباره فرهاد چه کردید ؟ گفتم دستور موکد داده ام و خود نیز به دنبال او می روم شاه با تعجب پرسید خودت می روی ؟ گفتم بله . چون مکرر در محاصره امنیه ها واقع شده و در اثر نبودن فرمانده ورزیده تلفاتی وارده کرده و فرار نموده است . شاه پس از اندکی فکر گفتند . بسیار خوب بروید . من از اطاق خارج شده و  به فرماندهی امنیه آمدم . دستورهای لازم برای کارهای جاری دادم و به طرف کاشان حرکت کردم .

  وقتی در اتومبیل تنها نشسته بودم . کارهای گذشته چون پرده سینما از نظرم عبور می کرد . به فداکاریها ، جان فشانیها و تلف کردن عمری در کوه و بیابان تاسف خوردم که غروب به کاشان رسیدم . جاسوسهائی که قبلاً فرستاده بودم . مرکز سید فرهاد را نشان دادند . دو راه برای دستگیری او بود . یکی اینکه به او تامین بدهم ، دیگری اینکه بوسیله عده ای که در تعقیبش فرستاده بودم ، محاصره و زنده یا کشته او بدست آید . صبح زود به دامنه سیاه کوه به عنوان شکار رفتم . به قوائی که آنجا بودند دستور محاصره او را دادم و ضمناً بوسیله حسام السلام کاشانی یا ( سید الاسلام ) که با فرهاد رابطه دوستی داشت . پیغام دادم در صورتی که سید تسلیم شود جانش در امان است و در نظر داشتم اگر تسلیم شود فبهاالمراد ، و اگر نپذیرفت محاصره  و دستگیرش کنم . نزدیک غروب سید فرهاد با دو نفر از نوکرهایش که مسلح بودند در دامنه سیاه کوه کویر آمدند و جلو اسب من به زمین افتادند سید لباس خونین دو نفر از همراهانش را نشان داد و گفت چون آنها تمرد کردند و نیامدند . هر دوشان را کشتم . من او را با خود به کاشان آورده و روز بعد در اتومبیل خود گذاشته به تهران آوردم . نزدیک شهر قم اتومبیل برای بنزین گیری پای پمپ بنزین ایستاد ، سید فرهاد پیاده شد و با شخص ناشناسی صحبت کرد . او را صدا زدم سوار شد ، دیدم حالش تغییر کرده و خود را آماده می کند که از اتومبیل پرت شود . لوله ده تیر را پشت گردنش گذاشتم و گفتم اگر خطائی بکنی مغزت را متلاشی می کنم من به تو اطمینان دادم به شرطی که مطیع باشی به تو کمک کنم حالا دوباره فیلت یاد هندوستان کرده است . گفت این مرد نوکر حاکم قم بود و می گفت ترا خواهند کشت راستش می خواستم فرار کنم زیرا همین جا کشته شوم بهتر از این است که در تهران دچار دردسرهائی شوم بعد مرا بکشند .  به او  گفتم چون تامین داده ام کسی ترا نمی کشد ولی اگر تخطی کنی کشته خواهی شد . او را به تهران آوردم شب در امنیه توقیف بود . صبح به دربار رفتم قبل از اینکه گزارش دستگیری فرهاد را بدهم ، شاه با خونسردی گفت : فرهاد را چگونه آوردی ؟ التماس کردی یا قرآن برایش مهر کردی ؟ گفتم برایش قرآن مهر کردم تسلیم شده و به او تامین جانی داده ام . گفت : خیر ، خیر ، باید اعدام شود . الساعه او را تحویل بوذر جمهری بدهید که در لشگر یکم اعدام شود . من دوباره توضیح دادم و گفتم ، اعدام او بی نتیجه است . مخصوصاً که تامین نامه به او داده ام و ممکن است مدتی حبس باشد . وی فردی جسور و شجاع است  و ممکن است در آینده وجودش برای دستگیری سارقین مفید واقع گردد . رضا شاه اصرار داشت که اعدام شود اما پس از توضیحات من ، قانع شد و از ریختن خونش صرف نظر کرد و گفت : به نظمیه تحویلش دهید که در قصر قاجار زندانی باشد . من به  فرماندهی امنیه آمدم . سید فرهاد را خواستم و گفتم امر شاه است که تو را به زندان نظمیه ببرند . از اعدامت جلوگیری کردم و کمک هم می کنم در زندان به تو سخت نگذرد ، تا چندی بگذرد و استخلاصیت را تقاضا کنم .

شورش در زندان

نیمه شبی صدای شلیک تیر بلند شد و من که شب و روز در شهربانی مقیم بودم ، روی بالکن عمارت شهربانی آمدم و از آتش تیر و صدای گلوله ها استنباط کردم که در نزدیکی عشرت آباد تیراندازی می شود . با سابقه ذهنی که راجع به اقامت سربازهای روسی در عشرت آباد داشتم حدس زدم بین سربازان ایرانی و سربازان روسی زد و خورد شده است . فوری تلفن کردم معلوم شد در سربازخانه عشرت آباد خبری نیست و تیراندازی در زندان قصر قاجار بین زندانیها و پاسبانهاست . فوری بوسیله تلفن به فرمانده گروهان نظامی که در قصر قاجار گماشته بودم دستور دادم که دور زندان را محاصره کرده و بدون اینکه به داخل زندان بروند و با کشمکش زندانیها و پاسبانها کاری داشته باشند هر زندانی خواست فرار کند هدف گلوله قرار دهند و به پادگان قصر قاجار هم گفتم که یک گردان نظامی که در آنجا بود به کمک آن گروهان بفرستد ، آشوب در زندان قصر کار ساده و طبیعی نبود . در این زندان 12 هزار زندانی بود و افراد ناراحت و شرور از روسها تحریکشان کرده بودند تا آشوب نمایند . زندانیها که بعد از ظهر برای هواخوری از اتاقهای خود خارج شده و در محوطه زندان قدم می زدند . تصمیم می گیرند که به اتاقهای خود باز نگردند . سر دسته آنها سید فرهاد یاغی فراری بود که در کاشان او را دستگیر کرده بودم . او به تحریک روسها زندانیان را تحریک کرده بود وی جلو پاسبانها سینه سپر می کند و می گوید دوران رضا شاه سپری شده ، می خواهیم برویم تهران را بدست بگیریم و این شهر فساد را آتش بزنیم . به پاسبانها حمله می کنند و چند تفنگ از دست پاسبانها می گیرند . زد و خورد بین زندانیها و مامورین در می گیرد و چند نفر کشته می شوند . زندانیها به تحریک سید فرهاد به طرف در زندان هجوم می آورند و در را می شکنند و تعدادی از آنها از جمله سید فرهاد و لورنس جاسوس. متواری می گردند (6)در کتاب تاریخ شهر جوشقان استرک در مورد سید فرهاد سهی آمده، ردپای یک پارتیزان بزرگ ایرانی در جوشقان:  حدود 90 تا 100 سال پیش کسی بنام سید فرهاد که زاده روستای سه اصفهان بود در کاشان و اطراف آن گاهی دزد بود و گاهی عیار و قشونی داشت فرمانبردار.شبی در یکی از راه های نزدیک جوشقان سر راه یک کاروان جوشقانی سبز شده و همه دارایهایش را به تاراج می  برد. کاروانسالار به پای او می افتاد ومی گویدکه این بارها را از پولی که از یک جوشقانی بنام . . . ( حاج محمود محمدی ) قرض گرفتم خریدم که پیشاپیش سود زیادی از من گرفته و همه دارایی ها و چیزهای ارزشمندم را گرو گرفته است. سید فرهاد کالاهای دزدیده شده را پس می دهد اما بعدا می فهمد از یک بازرگان که کاروانسالار دروغ گفته است به بازرگان  می گوید بیگمان گوشمالی خوبی به او میدهم. سید فرهاد جوشقان را خوب میشناخت و یک راست به در خانه آن افزونه خواه رفت و با یارانش او را کت بسته به مزرعه ولاشان بردند و شروع به شکنجه کردند به گونه ای که چند سیخ داغ کرده و به کنار پایش میچسبانند. برای خانواده اش نیز پیغام دادند که برای آزادی او باید زر و گوهر و هر چیز ارزشمندی دارید بیاورید. وآنها نیز چنین کردند. سید فرهاد کمی از آن را به بازرگان داد و مانده را خودش برداشت و حاجی را آزاد کرد. در این میان کسانی به شهر رفتند و به پاسبانان پیام دادند که سید فرهادی را که جستجو می‌کنید و فراری است را در جوشقان دیده اند.آنها نیز با شماری سرباز به جوشقان آمدند و به مزرعه ولاشان یورش بردند. ولی سید فرهاد و یارانش پیشتر گریخته بودند. شب سربازها به همراه فرمانده به خانه ارباب میرزا فضل الله رفتند و دست از جستجو کشیدند. پس از نیمه شب سید فرهاد از نهانگاه خود بیرون آمد. یک آبیار که شب از کنار سل قنات رد میشد و به سمت دشت پایین میرفت.( جایی پایین تر از مسجد صاحب الزمان امروزی که در آن زمان هیچ خانه ای نبود).یک سیاهی را در آنسوی سل قنات دید. سل قنات کانال گذر آب قنات جوشقان بود که بسیار گود بود وپهنای دهانه آن بیش از 8متر بود. سیاهی که در آنسوی کانال بود به آبیار گفت بایست و او نیز از ترس ایستاد. سپس آن مرد دورخیز کرده و از روی سل قنات به این سو پرید. کشاورز که از شگفتی و ترس زبانش بند آمده بود سرجایش میخکوب شد. آن مرد به کشاورز گفت برو به خانه ارباب و به فرمانده سربازها بگو فردا که سید فرهاد را گرفتید از او بخواهید که از اینجا بپرد اگر نتوانست بدانید که کس دیگری را دستگیر کرده اید. آن کشاورز هم بی درنگ چنین کرد. فرمانده گفت او مارا دست کم گرفته. بامداد روز بعد فرمانده به همراه ارباب به پشت بام خانه رفتند. سید فرهاد که در همان نزدیکی پنهان شده بود به تندی به بالا پشت بام خانه بابا میرزا رضا که کنار سبات امروزی بود رفت و از فاصله نزدیک به 300 متری کلاه فرمانده را نشانه گرفت و شلیک کرد و آن را انداخت. فرمانده خود را باخت و حساب کار را کرد. سپس سید فرهاد کسی را به خانه ارباب فرستاد وبرای فرمانده پیغام داد که من به سادگی می توانستم تورا بکشم ولی به تو مهربانی کردم . اکنون هرچه زودتر تفنگ های خود را برای ما بفرستید و از جوشقان بروید. ارباب پادرمیانی کرد و با تحفه هایی که برای سیدفرهاد فرستاد از او خواست که بگذارد پاسبانان بروند و تفنگهایشان را نیز با خود ببرند چون اگر بی تفنگ بروند مجازات سختی در انتظارشان است. سید هم پذیرفت و آنها بیدرنگ رفتند. سید فرهاد بسیار جنگاور و تیزپا بود . جوریکه هیچگاه هیچ کس نتوانست اورا به دام اندازد. از سرانجام سید فرهاد چیزی نمیدانم ولی تا جایی که از شنیده ها برمیآید نام او را در کتا بهای آموزشی جنگی ایران جزء 3 پارتیزان بزرگ ایران آورده اند و حتی نام او در کنار  پارتیزانهای بزرگ جهان آورده شده است

—————————————————————————–

منابع و ماخذ :

1 – دست نوشته های مرحوم پدرم حاج محمد باقر معینیان

2 – دست نوشته های مرحومین حاج ناصر گرانمایه. حسینقلی خان صابری و حاج عباسعلی عسگری و اظهارات حاج فرهاد زاهدیان

3 – کتاب خاطرات سپهبد امیر احمدی

4 – مجلات اطلاعات چاپ (سال 1355 )

5– اظهارات پراکنده اهالی روستای سه

6- کتاب تاریخ شهر جوشقان استرک کاشان

قابل ذکر است اکثر مطالب بخاطر امانت داری عینا از دست نوشته های مرحومین حاج ناصر خان گرانمایه.حسینقلی خان صابری ، مرحوم پدرم حاج محمد باقر معینیان ومرحوم حاج عباسعلی عسگری که با نگارشی ساده نوشته شده ، برداشت و تایپ شده‌اند

محقق: محمد تقی معینیان




۸ ديدگاه مطلب براي " محمدتقی معینیان – مبارزات تک نفره سید فرهاد سهی " ارسال شده است.

  1. همشهری می‌گه:

    خیلی عالی وخواندنی بود

    (1)
  2. .......................... می‌گه:

    اقای معینیان بخاطر گرداوری وارایه این مطالب همچنین اشنا کردن ما با بخشی از وقایع تاریخی میمه واقعا سپاسگزاریم، یکی از شرایط یک تاریخ نگار متعهد ارایه مطلب بدون حب وبغض است بکار بردن لفظ ،،رضا قلدر ،،شاید برای کسی که دستی در نگارش تاریخ ندارد اشکالی نداشته باشد اما برای شما اینطور نیست یک محقق اجازه هیچگونه دخل وتصرف وقضاوت نداشته ودر ارایه مطلب باید امانتدار باشد.لفظ قلدر کمی دارای بار منفی است حتی اگر در جاهای دیگر بکار رفته است تکرار ان در شان یک تحقیق نیست.

    (0)
  3. اسکندریان می‌گه:

    با سلام
    از دوست محقق جناب محمد تقی معینیان که با صبر و حوصله بخشی از مهمترین تکه های تاریخ گذشته منطقه میمه را به استحضار خوانندگان می رسانند و همچنین گرد فراموشی از رخسار مردان بزرگ و اسطوره ای چون مرحوم سید فرهاد سهی بر می گیرند تشکر می کنم. از مسئولین صبح میمه هم ممنونم.
    آنچه تقریبا بطور مکرر در تاریخ بزرگان ایران دل را بدرد می آورد خیانت عده ای افراد دون صفت و تنهایی بزرگ مردانی چون این مرحوم در زمان خود است.

    (0)
  4. عزت می‌گه:

    آقای معینیان مطلب جالب و خواندنی بود اما قسمتی که رضاخان از سید فرهاد میترسید بعید به نظر می آید زیرا رضاخان فردی بود که قرارداد نفت انگلیس ابرقدرت دنیا در آن زمان را داخل بخاری مجلس انداخت پس آدم ترسویی نبود.
    ——————————-
    با سلام رضا خان بسیاری از نزدیکان خودش را توسط پزشک احمدی و دیگران سر به نیست کرد. در انگیزه ی این قتل ها ترس افراطی رضا خان را عامل اصلی می دانند .

    (0)
  5. میمه می‌گه:

    با تشکر از جناب آقای معینیان.پیروز باشید.
    بخشی ازکتاب “ايران را از ياد نبريم” اثر محمدعلی اسلامی ندوشن:
    ” هيچ روزگاری از اين مردان تهی نيست. مردان تنها رو و سرسخت به منزل نرسيده ، کام نيافته که خوشبختی ها و بلندپروازی ها و تن پروری های ديگران را به چشم تحقير می نگرند. درون خود را از شعله ای مرموز و ناگفتنی روشن می دارند. از بزرگان واقعی هر قوم که بگذريم به لطف اين گناهان است که زيبايي های روح انسانيت زنده می ماند و از دورانی به دوران ديگر انتقال مي يابد. کسانی که از دايره ی خور و خواب پای فراتر نمی نهند، يا از فرط درماندگی بر مقام تکيه می کنند و در پول سعادت می جويند، هيچگاه از عالم اينان باخبر نمی شوند، هيچگاه به اين موهبت نمی رسند که دريابند با گردن افروخته و دل بارور زندگی کردن چه لذتی دارد.در نهاد هر آدمي روزنه ای رو به روشنايی و بلندی است، ولی هر کس را اين سعادت نيست که آن را بگشايد و از آن پنجره هايی سازد. تنها روان های ممتاز، دلهای برگزيده و سرهای بيقرار از اين راز باخبرند.
    براي اينان چندان مهم نيست که پيروز شوند يا مغلوب گردند و از پای درافتند اصل نبرد است ، تکاپو در راه حقيقتی است و چه بسا که چشمداشت پاداشی نداشته باشند و کوشش آنها به هيچ گونه منفعتی نيانجامد. پاداش آنها رضايت درونی لذت دريافتن و جستن است و اگر در پنجه ی روزگار مقهور گردند و اگر روزگار غالبا به کام نامردان و بيچارگان گشته است، چه باک؟ همين بس است که خود آنان بدانند که از ديگران برترند. “

    (0)
  6. ابیانه می‌گه:

    پدر بزرگ من هم توسط سید فرهاد دستگیر شده بود ولی توانسته بود که در ابیانه فرار کند

    (0)
  7. […] آقای معینیان مطلب جالب و خواندنی بود اما قسمتی که رضاخان از سید فرهاد میترسید بعید به نظر می …http://www.sobhemeymeh.ir/?p=37109 […]

ارسال نظر


دو + = 4


آخرین خبرها