شهید اکبر واحدی – وصیت نامه و زندگینامه

2013-02-09
311 بازدید

    منبع : کتاب شهادت نامه ی شهدای شهر میمه  – «وصيتم ادامه راه و ره توشه ام از آن روندگان خداست وصيتم حمايت از امام خميني و انجام فرامينش مي باشد وصيتم صبر و وصيت به حق است.» بسمه تعالي شهيد اكبر واحدي در سال 1338 در خانواده اي مذهبي به دنيا آمد، […]

 

اکبر واحدی

 

منبع : کتاب شهادت نامه ی شهدای شهر میمه  – «وصيتم ادامه راه و ره توشه ام از آن روندگان خداست وصيتم حمايت از امام خميني و انجام فرامينش مي باشد وصيتم صبر و وصيت به حق است.»

بسمه تعالي

شهيد اكبر واحدي در سال 1338 در خانواده اي مذهبي به دنيا آمد، دوران ابتدائي، راهنمايي و دبيرستان را در تهران سپري كرد. در دوره ي تحصيلاتش هميشه شاگرد كوشا و نمونه اي بود. بعد از به اتمام رساندن دوران دبيرستان در دانشگاه اصفهان به تحصيل در رشته فيزيك مشغول شد كه بعد از دوسال با آغاز انقلاب فرهنگي با فعاليت در كميته به جبهه رفت و در سن 21 سالگي شربت شهادت را نوشيد.

از شهيد اكبر واحدي وصيتنامه اي به جانمانده تنها چيزي كه در صفحه ي آخر رساله اي كه همراه داشت، آن هم از شب قبل از شهادتش به يادگار مانده، سه سطري است كه به شرح زير است:

بسم الله الرحمن الرحيم

وصيتم ادامه راه و ره توشه ام از آن روندگان خداست

وصيتم حمايت از امام خميني و انجام فرامينش مي باشد

وصيتم صبر و وصيت به حق است.

خاطراتي كه از شهيد باقي مانده است:

روزهاي انقلاب: روزي كه پادگانها را محاصره مي كردند و تظاهرات عظيمي بر عليه رژيم پوسيده شاه بر پا بود شهيد اكبر واحدي از صبح ساعت 6 بيرون رفته و تا پاسي از نيمه شب هنوز به خانه برنگشته بود. تمام خانواده نگران حال وي بودند بيرون از خانه با دلي آشوب و نگران، منتظر بودند. سيدي كه از كوچه گذر مي كرد مي پرسد چه شده كه همه بيرون ايستاده ايد، پدر شهيد جواب مي دهد نگران فرزندم هستم كه از صبح زود بيرون رفته و تابحال بازنگشته است، آن سيد روبه آسمان مي كند مي گويد انشاءالله كه مي آيد، پدر با دلي آرام به خانه مي رود دو ركعت نماز حاجت بجا مي آورد و با اتمام نماز متوجه سر و صداي بچه ها مي شود كه با شوق برادرشان را به داخل اتاق همراهي مي كردند. در توضيحاتش كه كجا بودي جواب داد: از صبح تا حالا تمام پادگانها را محاصره كرديم و آخري پادگان جي بود كه الان با محاصره شدنش به خانه آمدم.

انقلاب فرهنگي و بسته شدن دانشگاهها:

دو سال بعد از تحصيل در دانشگاه اصفهان به علت انقلاب فرهنگي دانشگاهها بسته مي شود او به تهران مي آيد و با پدرش مشورت مي كند و از او نظر مي خواهد، در توضيحاتش مي گويد كه دو راه برايش باز است يكي اين كه به روستاي حسن رباط در نزديكي ميمه اصفهان برود و افراد بي بضاعت را كمك كند و به بچه هايشان درس بدهد. راه دوم اين كه به كميته انقلاب برود و به صورت نظامي مشغول به خدمت به انقلاب، امام و مملكتش شود. پدر كه طاقت دوري پسر را نداشت به او پيشنهاد مي كند كه راه دوم را انتخاب كند چون با ماندنش در تهران امكان بيشتري براي ديدنش بود. با راهنمايي پدر به پادگان امام حسين(ع) رفته و سه ماه دوره ي نظامي مي بيند و چون در كارهايش خيلي كوشا و جدي بوده براي يك سال به او اجازه مي دهند كه به جوانان ديگر دوره بدهد بعد از آن به كميته انقلاب در خيابان نواب آمده و در آن جا مشغول به انجام وظيفه اش به عنوان سرپرست يك گروه 20 نفري مي شود.

در آن بحبوحه اي كه منافقان مشغول آشوب و پخش اعلاميه هاي ضدانقلابي و ترورهاي ناجوانمردانه بودند كار كميته حفظ و حراست مملكت بر عليه منافقين بود.

آخرين ديدار:

در روز چهارم آذر ماه بعد از چند روز كه به خانه نيامده بود براي خداحافظي به خانه سر مي زند و در هنگام رفتن با پدر در كوچه صحبت مي كند و مي گويد يك كاميون آذوقه جنگي جمع     كرده اند كه مي خواهند به آبادان ببرند، در جواب پدرش مي گويد آبادان كه تحت محاصره است مي گويد ما از طريق ماهشهر مي رويم و چون خودش طاقت ديدن اشك هاي مادرش در    لحظه ي وداع را نداشت از پدر تقاضا مي كند كه او بعد از چند روز به مادرش بگويد. در لحظه ي وداع پدر احساس مي كند كه اين ديدار، آخرين ديدار خواهد بود. او را محكم در آغوش مي گيرد و تا مسيري طولاني وي را با چشمهايش بدرقه مي كند.

پانزده روز بعد يعني در روز 19 آذر ماه خبر شهادتش را به خانواده مي رسانند و غم و اندو فراوان همراه با افتخار براي ايشان به جا مي گذارند.

والسلام