کد خبر: 86038 | زمان مخابره: ۶:۳۴:۴۳ - چهارشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۹ | ۲ نظر | دفعات مشاهده : 267 views | |

ماجرای عشق و عاشقی سید فرهاد و گل افروز ( پایان )

download

بخش دوم و پایانی
یک هفته بعد از چهلم اسدالله، رفت و آمد سید فرهاد به منزل سکینه خاتون، بعنوان داماد شروع شد و سید با شوق و ذوق هر ماه ،وقتی حقوق ماهیانه¬اش را می¬گرفت. یک راست می رفت کاشان لباس و سوغات برای گل¬افروز می¬گرفت و به او هدیه می¬داد و منتظر بود تا سالگرد درگذشت اسدالله بگذرد و مراسم عقدکنان برگزار شود.
حدود یکماه مانده به سالگرد اسدالله، روزی سید با کلی لباس و سوغات برای دیدن نامزدش راهی خانه سکینه خاتون می¬شود. با ورود به کوچه¬ بن¬بستی که در انتهای آن منزل سکینه خاتون بود، چشمش به جوانی قدبلند و قوی هیکل با یک پیرزن مسن افتاد که از منزل سکینه¬خاتون خارج شدند و سکینه خاتون آنها را تا نیمه کوچه همراهی کرد و با زبانی چرب و نرم کلی از آنها تشکر کرد. و علیرغم دیدن سید فرهاد که وارد کوچه شده بود به خانه برگشت و درب خانه را بست .سید با رسیدن درب منزل سکینه¬خاتون، هرچه درب را دق¬الباب کرد کسی درب را نگشود. سید بسیار ناراحت و نگران به منزل حاج لیلا برگشت، شاید بتواند به دلایل این اقدام سکینه¬خاتون پی ببرد.
از زبان حاج لیلا می¬شنود که پسر یکی از عمده مالکان و متمولین (مرتضی قلی پسر آقا ……. ) به خواستگاری گل¬افروز رفته و سکینه¬خاتون و میرزا محمدعلی) عموی گل¬افروز و بزرگ طایفه( را هم قانع کرده است. سید با شنیدن این خبر سریع خود را به منزل سکینه¬خاتون می¬رساند. اما هرچه دق¬الباب می کند، دیگر کسی درب این منزل را به رویش نمی گشاید. بغض سنگینی گلو سید مظلوم را می¬فشرد و رعشه بر اندامش می افتد. سید مثل جد بزرگوارش در دیار غربت، بی¬کس و تنها، این¬گونه مورد تظلم قرار گرفته بود و دادرسی نداشت. کنار درب منزل معشوق پیمان¬شکن نشست و سرش را که چون کوهی سنگین شده بود روی زانوان لرزان و بی¬رمق خود قرار داد و چون ابر بهاری بر تنهایی، بی¬کسی و مظلومیت و سرنوشت نانوشته¬اش گریست.
سید چند روزی را با سردرگمی و بلاتکلیفی گذراند تا اینکه روزی با توپ پر رفت منزل میرزا محمدعلی و کلی متلک بار محمدعلی کرد، به وی گفت من با اجازه شما، یکسال پیش به خواستگاری دختربرادرتان آمدم، طی یکسال گذشته من حدود ۶۰ تومان حقوق گرفته¬ام که همه را برای گل¬افروز سوغات و هدیه گرفته¬ام. وقتی صحبت از پول می¬شود محمدعلی طبق عادت، پکی بلند به سیگارش می¬زند و با تمسخر به سید می¬گوید. برو از خانه من بیرون و الا می¬آیم پیش محرم¬خان (رئیس پاسگاه) آبرویت را می¬برم و شاکی می¬شوم که تو از موقعیت شغلی خودت سوء¬استفاده می¬کنی و قصد اخاذی از من را داری، آخه تو امنیه گدا و گشنه؛ ۶۰ تومان پولت کجا بود؟ در حال حاضر در بلوک جوشقان، جز من و ارباب آقا اسد، احدی ۶۰ تومان پول ندارد.
من می¬خواهم، برادرزاده¬ام را بدهم به مرتضی¬خان پسر آقا ……….. ، پسری که کلی ارث پدری دارد و از خانواده بزرگ-زاده است و فک و فامیل درست و حسابی دارد. آخه تو سُهی دربدر، تو آسمون یک ستاره نداری؟! آخه تو ثروت داری که نداری، فک¬وفامیل داری که نداری، به چه جرعت با من کل¬کل می¬کنی و توقع داری مرتضی قلی¬خان را جواب کنم و برادرزاده¬ام را به تو بدهم، سید از خانه محمدعلی خارج می¬شود و دو هفته بعد، پنج¬شنبه شبی که برف سنگینی هم آمده بود تیم کدخدایی، مرتضی قلی را می¬بیند که چند نفری از بزرگان خانواده، در حالی که مردانشان خود را در پالتو و عبای نمدی پوشانده بودند و زنانشان هم چادر چاقچور کرده بودند فانوس به دست به سمت منزل اسد شهباز در حرکت بودند. مرتضی قلی هم در حالی¬که کلاه نمدی نو شهرضایی و گیوه دو دوخت دهبیدی نو نواری پوشیده بود و عبای شتری آستر مخملی¬اش را هم به دوش انداخته بود. پشت سر بزرگان فامیل و آخرین نفر بود که وارد منزل اسدالله شدند.
یک ساعت بعد، عمو و دایی مرتضی¬قلی چپق به دست از منزل اسدالله خارج شدند و هنوز چپقشان روشن بود که آخوند میرزا حسن را با خودشان آوردند و همان شب صیغه جاری شد و گل¬افروز و مرتضی¬ قلی زن و شوهر شدند. آن شب بعد از مدت¬ها اولین شبی بود که سید فرهاد با خیال راحت سر بر بالین گذاشت و آسوده خوابید تا در زمان مناسب انتقام خود را از میرزا محمدعلی بگیرد.
زمستان آن سال برای اهالی بسیار سخت بود. به خاطر برف سنگین و کولاک و سوز سرما، به خاطر برف و بوران زمستان، مرتضی قلی هم چوپانی¬اش تعطیل شده بود و هرچند وقت یکی از گوسفندانش را سر می¬برید و قرمه می¬کرد، برای خوراک خود و همسر و مادر همسرش ، شب و روز را ور دل گل افروز پا در تنور، و با نهار و شام آب¬گوشت و قرمه می-گذراند و خوشحال بود. چیزی نگذشت که قصه عشق و عاشقی¬شان ورد زبان پیر و جوان ولایت شد و خیلی¬ها حسرت زندگی آن دو را داشتند.
در بهار که هوا کم¬کم گرم شد و زمین¬ها برای کشت بهاره آماده شخم شدند. مردم از خانه¬ها بیرون آمدند و مرتضی قلی هم به عشق گل¬افروز، سریع زمین¬هایش را شخم زد و هر روز صبح¬الطلوع گوسفندانش را به سمت صحرا سینه می¬کرد و با خودش می¬برد و غروب باز می گشت، گله را در استطبل می¬کرد و یک راست می¬رفت منزل گل¬افروز، سکینه خاتون هم از برکت دامادش، خورد و خوراک کافی در اختیار داشت و برای همین هم برای دامادش سنگ تمام می¬گذاشت و از معاشقه آن دو لذت می¬برد.
بالاخره این خوش خدمتی و سهل¬انگاری¬ها، کار دستش داد و بعد از مدتی شکم گل¬افروز بالا آمد، سکینه¬خاتون چادر به سر شد و رفت سراغ مادر مرتضی¬قلی، که دستم به دامنت، هرچه زودتر دست دخترم را بگیرید و ببرید و عروسی برگزار کنید چراکه ممکن است آبروی هر دو خانواده به باد برود.
نیمه خرداد بود که مرتضی¬قلی در محله سر هالو خانه نوساز غلام¬میرزا بابا را خرید و پنج¬شنبه شب همان هفته سور و سات عروسی پر و پیمانی را در منزل¬اش به راه کرد و آبگوشت مایه¬دار و مفصلی هم به همه مهمانانش داد و دست زنش را گرفت و به خانه برد. گل¬افروز حالا چهارماهه حامله بود. سکینه¬خاتون بیشتر اوقاتش را در منزل دخترش می¬گذراند.
مرتضی¬قلی هم دست و دل¬باز بود و حسابی و با تمام وجود برای خانواده سه نفره¬اش ریخت و پاش می¬کرد. اواسط دی¬ماه بود که گل¬افروز صاحب یک دختر ترگُل و ورگُل شد که اسمش را گذاشتند نقره، با آمدن نقره خوشبختی مثال¬زدنی آن¬ها صد چندان شد و روزها از سوی هم می¬گذشتند تا اینکه نقره وارد سن پنج سالگی شده بود.
نقره بسیار خوش سر و زبان و زیبارو بود و از خانواده و در و همسایه دلبری می¬کرد.
صبح پنج¬شنبه یک روز پاییزی بود که میرزا قُپی و میرزا کربلا، هرکدام دوبار هیزم را در محوطه بالای تون حمام ولایت بر زمین انداختند.
(حمام¬های ولایت آن زمان در کنار مسجد جامع و قلعه قرار داشتند) معمولاً فقط دو روز آخر هفته، اکثر مردم به حمام می¬رفتند و طی این دو روز، تون حمام باید پیوسته با هیزم گرم می شد، آن¬روز گل¬افروز با نقره رفتند به سمت منزل دخترخاله¬اش(زینب) که پشت حمام بود ،برای رفتن به قلعه و گرفتن چند بند کشمش، دخترخاله¬اش ،زینب و شوهرش مصیب تنها کسانی بودند که با احترام با آنها رفت و آمد داشتند.
یوسف پسر زینب ، هم¬سن و سال و همبازی نقره بود. تقریباً این رفت¬وآمد و رفتن به قلعه برنامه اکثر آخرهفته¬های آن¬ها بود.
آنروز هم طبق معمول گل¬افروز و زینب گرم گفت¬وگو از کنار تون حمام گذشتند و به سمت درب بزرگ قلعه رفتند، بچه¬ها هم دنبال آنها می¬رفتند. بچه¬ها دزدکی از روی دیوار کوتاه پشت¬بام حمام، رفتند روی سقف حمام تا از پشت شیشه¬های نورگیر، داخل صحن حمام را تماشا کنند. آن¬ها با دیدن تن و بدن لخت زنان، کر کر می¬خندیدند. بارها این کار را کردند.
یوسف پیشنهاد داد بروند و از پشت حمام وارد تون حمام شوند و آتش زیر تون را تماشا کنند. از سقف گنبدی رو به درب ورودی تون حمام سریدند پایین و رفتن داخل تون حمام شدند .تونی که آتش زیرخاکسترش، هنوز نورافشانی می¬کرد و محوطه تون را روشن ساخته بود. نقره و یوسف چند بوته در تون انداختند و بوته¬ها در چشم به هم زدنی گُر می¬گرفتند و آن¬ها غَنج می¬زدند و لذت می¬بردند.
یوسف بوته¬ای نیم¬افروخته را در دست گرفت و از تون خارج شدند. بوته در باد پاییزی ناگهان مشتعل شد و یوسف از ترس آن را بر زمین انداخت. بوته مشتعل در باد به سمت خروارهای هیزم رفت و آنها را به آتش کشید.
بچه¬ها از ترس به سمت مسیری که آمده بودند دویدند؛ یوسف به سختی از شیب پشت¬بام بالا رفت، ولی نقره که حسابی ترسیده و انگار قدرت حرکت نداشت، گریه¬کنان بر زمین نشست. آتش و دود، هر دم بیشتر می¬شد. یوسف دوباره از پشت¬بام پایین پرید و سعی کرد نقره را به بالای بام براند. هرچقدر سعی کرد نتوانست؛ کم¬کم خودش هم از شدت دود و دم آتش، وامانده شد، هر دو جیغ می¬کشیدند؛ صدای جیغ بچه¬ها و صدای مردمی که وحشت¬زده به آنجا آمده بودند، همراه با صدای زوزه باد در شعله¬های آتش، فضای ولایت را پر کرده بود، مرد و زن و کوچک و بزرگ از جوی قنات رویه با هر چه دم دستشان بود آب می¬آوردند و روی آتش می ریختند اما باد و شعله¬های آتش، کار خودشان را می¬کردند، نیم-ساعت بعد، در حالی که تقریباً تمام بوته¬ها سوخته بودند، آتش مغلوب شد، اما هیچ یک از اهالی نمی¬توانستند صحنه حیرت انگیز و فاجعه¬بار پشت آتش را ببینند و جلو گریه¬زاری خودشان را بگیرند.
بعضی چنگ بر سر و صورت زدند و بعضی خاک بر سر و صورت ریختند و بعضی بی¬هوش شدند، ظرف چند لحظه فضا پر شد از شیون و ناله جمعی، یوسف و نقره یکدیگر را در آغوش گرفته بودند و از جسد جزغاله شده¬شان هنوز دود بلند می¬شد!؟ دست نوشته ای : ازمحمد تقی معینیان
منابع: اظهارات؛ مرحوم پدرم حاج محمدباقر معینیان، مرحومه مادرم حاجیه خانم زهرا بیگم سعیدیان، مرحومه مادربزرگم حاجیه خانم فاطمه مختاری و مرحوم حیدرمیرزا هاشمی سُهی.

. بیماری کوفت، یک بیماری خطرناک و کشنده‌ای بود در حد بیماری‌های شاخه لوس و آکله، در این بیماری ،بدن بیمار زخم می شد و سه شبانه‌روز بیمار باید تب و لرز و درد سینه وسرفه های شدیدرا تحمل می‌کرد و بعد از سه روز یا بهبودی می‌یافت یا ریق رحمت را سر می‌کشید.




۲ ديدگاه مطلب براي " ماجرای عشق و عاشقی سید فرهاد و گل افروز ( پایان ) " ارسال شده است.

  1. مختاري می‌گه:

    احسنت کاش افراد دیگر هم اگر از این حکایات وخاطرات دارند می نوشتند تا در یک کتاب تحت عنوان حوادث ووقایع شهر بچاپ مرسید قبل از آنکه فراموش شوند

    (2)
  2. سرجوخه می‌گه:

    فوق العاده زیبا.
    یکی از زیباترین حکایت های میمه…
    ممنون از نویسنده عزیز …
    ممنون از صبح میمه…
    کاش باز هم اگر خاطراتی و حکایاتی وجود داره نوشته بشه هم فراموش نشه
    و هم با خواندن لذت ببریم…
    باز هم تشکر از صبح میمه…

    (1)
ارسال نظر


6 + = یازده


آخرین خبرها