کد خبر: 85999 | زمان مخابره: ۷:۱۰:۰۷ - یکشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۹ | ۴ نظر | دفعات مشاهده : 328 views | |

محمدتقی معینیان – عشق و عاشقی فرهاد و گل افروز در میمه (۱)

photo_2018-12-30_20-36-21

حکایت عشق و عاشقی فرهاد و گل افروز در میمه
در ایام جوانی ، علاقه شدیدی به مطالعه کتب عشق و عاشقی (عشاق معروف) نظیر کتب یوسف و زلیخا (جامی)، فرهاد و شیرین (وحشی بافقی)، خسرو و شیرین (نظامی گنجوی)، لیلی و مجنون (نظامی گنجوی)، جمشید و خورشید (سلمان ساوجی)، زال و رودابه (فردوسی) ناظر و منظور (وحشی بافقی)، و یس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی) داشتم و همیشه آرزو می‌کردم روزی من هم بتوانم یک داستان عشق و عاشقی واقعی را هرچند در حد چند صفحه بنویسم تا اینکه حکایت عشق و عاشقی فرهاد و گل افروز در شهر میمه، بهانه‌ای شد برای نگارش (این حکایت عاشقانه، اماً بی‌سرانجام و خانمان‌سوز) بله داستان عشق و عاشقی فرهاد، همان سید فرهاد سُهی معروف، قهرمانی که در اوج حکومت مقتدر و مستبد رضاخان پهلوی، یک‌تنه علیه بی‌عدالتی، ظلم ، تعدی و فسق و فجور یکی از فرماندهان ارشد ژاندارمری (سلطان غلامعلی خان گمرکچی) فرمانده هنگ ژاندارمری قم و اصفهان( که شدیداً موردحمایت رضا شاه وتیمسار امیر احمدی فرمانده ‍ژاندارمری کل کشور بود)، قیام کرد و بهترین ایام جوانی خود را در کوه و بیابان با جنگ و درگیری با حکومت مستبد و فرمانده فاسد و فاسق هنگ ژاندارمری قم و اصفهان طی کرد و هیچ‌گاه تسلیم ظلم و جور حکومت ،و وعده‌های پست و مقام نشد و سرانجام هم در همین راه به شهادت رسید.
و اما حکایت عشق عاشقی سید فرهاد و گل افروز:
از سنین کودکی تا چندین سال بعد از پیروزی انقلاب که به خاطر دارم، بستگان مادرم در روستای سُه (دایی ها، خاله‌ها، خاله زاده ها و دایی‌زاده‌ها) مرتب به خانه‌مان رفت‌وآمد داشتند و هرساله مادرم به اتفاق خاله‌ها، چندین بار جهت دیدوبازدید و یا شرکت در مراسم بستگانشان که ساکن روستای سُه بودند به این روستا رفت‌وآمد داشتند. آخه مادربزرگ مادری‌ام (همسر مرحوم میرزا محمود سعیدیان از سادات روستای سُه بود). ساداتی که از شاهزاده‌های صفویه بودند که در زمان لشکرکشی محمود افغان به اصفهان و کشته شدن شاه سلطان حسین صفوی، به همراه اهل‌وعیال پادشاه به روستای دورافتاده و پشت کوه سُه تبعیدشده بودند (خاندان صفوی، هاشمی و نوایی).
در سال ۱۳۸۰ روزی مرحوم مادرم با اصرار مرا راضی کردبرای رفتن به زیارت امامزاده سُه و فاتحه‌خوانی برای دایی‌ها، خاله‌ها و سایر بستگانش که در قبرستان کنار امامزاده روستای سُه دفن شده‌اند، ، پس از زیارت امامزاده و فاتحه‌خوانی برای اهل قبور، جهت دیدوبازدید به منزل دایی‌زاده مادرم (مرحوم حیدر میرزا هاشمی) رفتیم. فرصتی دست داد تا چندساعتی با (پسرخاله، یار غار ،و محرم اسرار سید فرهاد ،پیرمرد دنیادیده ۱۰۵ ساله) در مورد سید فرهاد و حکایت دربه‌دری و ماجراجویی‌هایش علیه امنیه‌ها و غیره گفت‌وگو کنیم. یکی از حکایات زیبا و شنیدنی که مرحوم حیدر میرزا در مورد سید فرهاد برایم نقل کرد. داستان عشق و عاشقی سید فرهاد در میمه بود.
و اما حکایت: اسد. ش ، یکی از اهالی میمه، به خاطر چند رأس گوسفندش که از بی‌دقتی چوپان، در فصل بهار، با خوردن گل هشم تریاک تلف‌شده بودند. این اتفاق را عمدی تلقی کرده و چوپانش را کتک میزند. چوپان هم‌جهت دادخواهی و عرض عارضی به پاسگاه امینه علیه اربابش شکایت می‌کند. از طرف پاسگاه سرجوخه سید فرهاد که جوانی تروتمیز و زیبا روی و دارای چهره خندان و دوست‌داشتنی بود. مأمور احضار اسدالله و استنطاق از وی می شود. سید راه خانه اسدالله را در پیش می‌گیرد تا به درب خانه می‌رسد. درب را دق‌الباب می‌کند. ناگهان یک لنگه درب دوره پاشنه به گردش درمی‌آید و باز می‌شود و دختری سفید چهره و زیبارو با صورت نورانی مثل قرص ماه چهارده، جلو درب ظاهر می‌شود و چشم در چشمان سید فرهاد می‌دوزد. سید جوان خجالتی و سربه‌زیر و محجوب، در اولین دیدار، عقل و هوش از سرش می‌پرد و نه یکدل که صد دل شیفته و عاشق این دختر روبرو می‌شود. پاهایش شروع به لرزیدن می‌کند، زبانش بند می‌آید. بدون ابلاغ پیامش، با معذرت‌خواهی، به پاسگاه برمی‌گردد.
درحالی‌که روی تخت پاسگاه لم داده بود، و در یک درماندگی و بلاتکلیفی به سر می‌برد، سرجوخه محمدحسن لر هم که نگهبان بود، بالای سرش با لهجه لری با موسیقی حزن‌انگیزی زمزمه می‌کرد و بر غم و درد سنگین سینه‌اش می‌افزود. چند روزی عشق این دختر خواب و خوراک را از سید می‌گیرد و فکر این دختر لحظه‌ای امانش نمی‌دهد. بالاخره تصمیم می‌گیرد تا شانس و بخت و اقبال خود را امتحان کند دل به دریا می‌زند و می‌رود پیش حاج لیلا و موضوع را برایش نقل می‌کند و با عجز و التماس از وی می‌خواهد که پرس‌وجو کند، تحقیق کند از همسایه‌های اسدالله بپرسد که این دختر زیبارویی که در منزل اسدالله دیده، دختر کیست؟ ( حاج لیلا :پیرزنی مهربان از آشنایان پدرش در میمه بود، آخه پدر سید فرهاد در بدو ورود وی به میمه، سید را با خود به منزل حاج لیلا می‌برد و سفارش او را به حاج لیلا می‌کند و به‌قول‌معروف سید را بعد از خدا به حاج لیلا می‌سپارد)
بعد از چند روز خواهش و تمنا و التماس سید ، بالاخره حاج لیلا تصمیم می‌گیرد که سری به منزل اسدالله بزند و ماجرا را بررسی کند، لباس‌های نو خود را از صندوقچه درمی‌آورد. چادر چاقچور می‌کند و به بهانه گرفتن مقداری سرمه‌سنگ از سکینه زن اسدالله، روانه خانه اسدالله می‌شود. پس از ورود به خانه و خوش‌وبش و احوالپرسی تر و گرم با سکینه خاتون، به بهانه چشم‌درد از سکینه خاتون، طلب سرمه‌سنگ می‌کند و لابه‌لای حرف‌های خود از حال و احوال بچه‌های سکینه خاتون، (دختران و پسران) پرس و جستجو می‌کند و متوجه می‌شود که سکینه خاتون فقط یک دختر دارد و این دختر زیبا که عقل و هوش از سید فرهاد برده، دختر دردانه اسدالله و سکینه خاتون است (آخه اسدالله یکی از خوانین و عمده مالکان ولایت بود که دارای ۸ باغ انگور در باغستان و صدها قفیز زمین کشاورزی و یک و نیم دانگ سهم قنوات میمه و گله بزرگ گوسفند بود) امکان نداشت تنها دردانه‌اش را به یک روستازاده سُهی بدهد. حاج لیلا بعد از گرفتن مقداری سرمه‌سنگ، از خانه سکینه خارج می شود و یک‌راست به خانه‌اش که سید فرهاد عاشق در آن انتظارش را می‌کشید برمی‌گردد. سید با دیدن حاج لیلا به سمتش می‌دود و منتظر لب باز کردن حاج لیلا می‌شود. حاج لیلا با آه‌وافسوس ناامیدکننده‌ای به سید می‌گوید که این دختر یک مرد مغرور، ثروتمند و دارای اصل و نسب است و بعید است حاضر شود تنها فرزند دردانه‌اش را به تو یک امینه روستازاده لخت و پاپتی بدهد.
فکر این دختر را از سرت بدر کن، من خودم، دختری مناسب و درخور شأن و منزلت تو و خانوادت برای همسریت پیدا می‌کنم.
خیر، هرچه حاج لیلا به گوش سید فرهاد آیه یأس و ناامیدی خواند، نتیجه‌ای نبخشید و سید مصر بود به خواستگاری رفتن حاج لیلا از دختر سکینه خاتون، بالاخره حاج لیلا برای خواستگاری دختر سکینه خاتون راهی می‌شود. اما زمانی که به خانه سکینه خاتون می‌رود. همان روز اسدالله برای سرکشی گله به صحرا رفته بود. حاج لیلا پس از تعریف زیاد از شغل، اخلاق نیکو ، حسن و جمال و کمال سید فرهاد موضوع خواستگاری را مطرح می‌کند.
سکینه خاتون هم قول می‌دهد که موضوع را با همسرش اسدالله مطرح کند. بعد از چند روز بیتوته اسدالله در پیش گله ، وی به بیماری (کوفت) مبتلا می‌شود و به ولایت برمی‌گردد. سکینه با دیدن شوهر خسته و نزارش، سریع زیر دیگ آب را روشن می‌کند و با آب گرم، دست‌ها و پاها و سروصورت اسدالله را می‌شوید و کمک می‌کند تا از پله ایوان بالا و به داخل اتاق برود. اسدالله به خاطر خستگی راه و ضعف ناشی از بیماری سریع در زیر کرسی به خواب می‌رود اما نیمه‌های شب با فریاد ناشی از تب و لرز شدید بیماری (کوفت) از خواب بیدار می‌شود و اهل‌وعیال را به کمک می‌طلبد، مدت سه شبانه‌روز را اسدالله در تب و لرز می‌گذراند تا اینکه روز چهارم، حالش بهتر می‌شود و نگرانی سکینه و دخترش هم کاهش می‌یابد. سکینه در زیر کرسی و در کنار اسدالله می‌نشیند و پس از مقدمه‌چینی و تعریف از حسن، جمال و کمال سید فرهاد سُهی (امینه پاسگاه ژاندارمری و فامیل و آشنای حاج لیلا) ماجرای خواستگاری سید فرهاد از دخترشان را که از طرف قاصدش حاج لیلا مطرح‌شده برای اسدالله نقل می‌کند. ناگهان اسدالله فریادش بلند می‌شود. حاج لیلا به گور پدرش خندیده! اگر راست میگه نوه خودش را بده به این مرتیکه! من دخترم را بدم به یک امینه گداگشنه سُهی بابا گوربه‌گورشده؟! نمی‌دم! محال ممکنه!
این آخرین جمله‌ای بود که از دهان اسدالله درآمد و بعدش هم کف به دهان آورد و جلوی زن و دخترش پس افتاد و جانش درآمد. جیغ‌وویغ مادر و دختر که بلند شد. دروهمسایه ظرف چند دقیقه ریختن توی خانه و یک ساعت بعد هم جسد نیمه گرم اسدالله را توی تابوت چپاندند و بردند غسالخانه.
اذان ظهر را نگفته بودند که جنازه اسدالله تو قبر آرام‌گرفته بود و فک و فامیل بالای سرش مویه می‌کردند و میرزا عبدالوهاب و پسرش میرزا حسن هم بالای قبرش قرآن می‌خواندند! نه همسرش سکینه و نه دخترش گل افروز، این مرگ نابهنگام را به‌حساب خواستگاری سید فرهاد نگذاشتند. مگر می‌شد سید فرهاد اولاد پیامبر، جوان رعنا و زیبارو، قدبلند و رشید، خوش‌اندام و شیک‌پوش را که کارمند دولت و حقوق‌بگیر هم بود. آن‌هم ژاندار (کسی که از اسمش مو بر بدن‌ها راست و اندام ها به لرزه می‌افتاد و همه ولایت از خان و رعیت ازش حساب می‌بردند) گذشت. آخه اون هرماه کلی حقوق می‌گرفت و دستش به دهانش می‌رسید. نمی‌شد از این داماد گذشت. سکینه خاتون پیش خودش فکر می‌کرد اگر دخترش را به او ندهد! باید بدهد به یک پسر رعیت ((یک‌لاقبای، کچل، رشگو و به قول معروف (کُودکش) میمه‌ای!))
آخه سید فرهاد در بین مردم حرمت داشت و از همه مهم‌تر اینکه خیلی از اهالی ولایت دلشان می‌خواست دخترشان را به او بدهند. پس به‌هیچ‌وجه نباید او را از دست می‌داد و این‌که روستازاده است ربطی به مقبولیت و اهمیت خواستگاری‌اش نداشت.
سکینه همان‌طور که سر قبر نشسته بود و برای اسدالله اشک می‌ریخت به همه این چیزها فکر می‌کرد و صدای قاری‌ها همچون موسیقی حزن‌انگیزی بر این بلاتکلیفی و درماندگی می‌افزود. خوشبختانه هیچ‌کس جز سکینه خاتون از مخالفت سرسختانه اسدالله با خواستگاری سید فرهاد خبری نداشت و این را فقط او می‌دانست. حتی حاج لیلا هم که از طرف سید فرهاد خواستگاری کرده بود از مخالفت سفت‌وسخت اسدالله خبر نداشت. سکینه به‌درستی دریافته بود که برای نجات دخترش به‌هیچ‌وجه نباید سید فرهاد باآن‌همه حسنات را از دست بدهد. هرچند که (گل افروز برورویی) داشت و خیلی از جوان‌های ولایت، چشمشان دنبالش بود؛ اما هیچ‌کدامشان آه در بساط نداشتند و دستشان به دهانشان نمی‌رسید پس چه دامادی از سید فرهاد بهتر ؟!
صبح روز بعد از چهلم اسدالله؛ سکینه یک خیگوله ماست و یک بلونی روغن گوسفند برداشت و رفت منزل حاج لیلا و سربسته به او رساند که دنبال ماجرای خواستگاری را بگیرد. یک قواره پارچه مخمل قرمزی را هم که آن‌وقت‌ها اسدالله از مشهد برایش آورده بود و سال‌ها توی صندوق اش زیر خرت‌وپرت‌های دیگر نگه‌داشته بود از زیر چادرش درآورد و گذاشت کنار تشکچه حاج لیلا که محکم‌کاری کرده باشد. حاج لیلا هم ملتفت ماجرا بود و همان‌طور که دستش را روی سطح نرم مخمل پیش کشی می‌لغزاند، سکینه را مطمئن کرد که خیالش از بابت سید فرهاد راحت باشد.




۴ ديدگاه مطلب براي " محمدتقی معینیان – عشق و عاشقی فرهاد و گل افروز در میمه (۱) " ارسال شده است.

  1. محمد تقي معينيان می‌گه:

    ادامه حکایت و نتیجه اخلاقی و بی وفایی معشوق را دربخش دوم مطالعه کنید

    (0)
  2. دورازدیار می‌گه:

    باعرض سلام وخداقوت
    سیارعالی بود فقط ای کاش بیشتردرمورد مردمان آن زمان توضیح داده بودید وسریع به سراغ اصل مطلب نمی رفتید چون ازنوشته هایی که ازشما خوانده ایم وبا تجربه بالایی که دراین زمینه دارید پرداختن به جزئیات حال وهوای آن زمان را بهتر تداعی می کند موفق وپیروز باشید.

    (3)
  3. نام خود را وارد كنيد... می‌گه:

    سلام آقایان شیبانی ومعینیان بخش دوم مطلب چرا ارایه نمی شود بلاخره آخر وعاقبت این عشق و عاشقی چه شد

    (0)
  4. نام خود را وارد كنيد... می‌گه:

    قای شیبانی چرا بخش دوم ماجرای سید فرهاد رانمی زنید آخه خیلی توخونه بیکاریم ومشتاق خواندن ادامه داستان

    (0)
ارسال نظر


پنج − = 4


آخرین خبرها