کد خبر: 83839 | زمان مخابره: ۱۴:۲۶:۰۳ - دوشنبه ۴ آذر ۱۳۹۸ | ۱ نظر | دفعات مشاهده : 211 views | |

گفت‌وگوی «جوان» با برادر شهید رضا نقیان که پیکرش ۹ سال مفقود بود

vazvan-33
گفت‌وگوی «جوان» با برادر شهید رضا نقیان که پیکرش ۹ سال مفقود بود
نرگس انصاری
سرویس ایثار و مقاومت جوان آنلاین: چشم انتظاری مادران شهدای جاویدالاثر را نمی‌توان با قلم هیچ نویسنده یا خبرنگاری روایت کرد. این بار هم این کلمات تنها روایتگر بخش اندکی از این صبوری‌ها و دلتنگی‌های خانواده شهید جاویدالاثر خواهد بود. ۹ سال چشم انتظاری مادرانه برای بازگشت پیکر شهید رضا نقیان چندان هم آسان نبود. شهید رضا نقیان متولد سال ۱۳۴۳ شهر وزوان اصفهان بود. شهیدی که در عملیات والفجر ۴ در پنجوین عراق به مدت ۹ سال جاویدالاثرشد.

محب امام رضا (ع)
ما پنج برادر و دو خواهر هستیم. خانواده ما سه رزمنده داشت؛ برادر بزرگ‌ترم علیرضا به مدت ۲۴ ماه خدمت سربازی‌اش درجبهه‌های جنگ بود. من هم به مدت سه ماه درجبهه حضور داشتم. در نهایت رضا افتخار شهادت را متعلق به خود نمود. ایشان در سوم خرداد ۱۳۴۳ به دنیا آمد و والدینم به دلیل ارادتشان به هشتمین نور ولایت نام ایشان را رضا گذاشتند. خانواده ما از ارادتمندان و عاشقان اهل‌بیت (ع) بودند و از این رو محبت خاندان پیامبر با خون رضا آمیخته شده بود.

سجده شکر
پدرم فردی سختکوش بود و با رزقی حلال خانواده خویش را مدیریت می‌کرد. رضا با قرآن و سنت رسول اکرم مأنوس بود تا اینکه در سن هفت سالگی به مدرسه رفت. دوران ابتدایی و راهنمایی را در شهر وزوان سپری کرد. وقتی انقلاب در سراشیبی پیروزی قرار گرفت و مردم به کوچه و خیابان آمدند و با مشت‌های گره کرده علیه استکبار راهپیمایی کردند، رضا نیز همراه دوستان و همکلاسی‌هایش آستین همت بالا زد و در راهپیمایی‌ها شرکت کرد. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی رضا سجده شکر کرد و برای ادامه تحصیل به مدرسه بازگشت. برادرم به خاطر علاقه‌ای که به رشته فنی داشت وارد هنرستان شد و در رشته ریخته‌گری مشغول تحصیل شد. همزمان با تحصیل به اتفاق دوستانش مراقب فعالیت ضد انقلاب و منافقین بود تا رعب و وحشت به دل مردم نیندازند. روز و شب بسیجی‌وار به تکلیف خودش عمل می‌کرد.
دعا برای شهادت
برادرم رضا در ۱۸ مرداد ماه سال ۱۳۶۲ از طریق بسیج لشکر ۱۴ امام حسین (ع) اصفهان به اهواز اعزام شد و به مدت چهارماه به دفاع و مجاهدت پرداخت. درنامه‌هایی که می‌فرستاد به ویژه از پدر و مادرم می‌خواست برای شهادتش دعا کنند. درنهایت هم در ۱۶ آبان‌ماه سال ۱۳۶۲ و در سن ۱۹ سالگی جاویدالاثر شد.
پنجوین عراق
پیکر برادرم رضا ۹ سال در خاک‌های پنجوین عراق ماند. ۹ سالی که مادر در چشم انتظاری سپری کرد و هر روز و هر شب در فراقش گریه کرد. فراق مادر در ۲۳ تیرماه سال ۱۳۷۱ پایان یافت و به وصال فرزندش نائل شد. تنها نشان برادرمان چند تکه استخوان بود که از پیکر بر جای مانده‌اش به دستمان رسید. پیکر مطهر این شهید همراه دو شهید دیگر با حضور گسترده مردم شهر از مسجد جامع وزوان به طرف گلزار شهدا وزوان تشییع شد.
بهای بهشت
رضا رابطه محکمی با مسجد و نماز جماعت داشت و به تحصیل اهمیت بسیاری می‌داد و همیشه به ما و اطرافیان به ادامه تحصیل و کسب مدارج علمی بالا سفارش می‌کرد. برادرم احترام به والدین را از واجبات می‌دانست. حتی لحظه‌ای دل مادرمان را نرنجاند، چون بهای بهشت را خوشنودی مادر می‌دانست. پرحرفی نمی‌کرد و تا فکر نمی‌کرد حرفی نمی‌زد.
فرازی از وصیتنامه شهید
«شکر خدا که این لیاقت را به من داد از جندالله باشم و در زمانی که نایب امام زمان (عج) برای مستضعفین به پا خاسته و بنا به مسئولیتی که بر یک فرد مسلمان انجامش واجب است به ندای الهی رهبر و امامان لبیک گفته و به جبهه‌های ستیز حق و باطل شتافتم و شکر خدای را که چنین دگرگونی در میان امت ما به وجود آورد که شهادت را فوز عظیم و رستگاری می‌دانند و شهادت‌های رهبرانشان و عزیزانشان باعث خروشان‌تر شدن و رشد کمال هر چه بیشتر آن‌ها و استواری‌شان در مقابل همه عوامل کفر جهانی می‌شود.‌ای امت غیور! این دنیا را وسیله‌ای بدانید برای رسیدن به هدفی والا و ارزشمند و مواظب باشید دنیا هدفتان نشود و تجملات و زرق و برق دنیا شما را فریب ندهد و شما را وابسته به دنیا و علاقه‌مند به ماندن در آن نکند.‌ای عزیزانم! به شما نمی‌گویم برای من گریه نکنید بلکه گریه برای غریبی امام حسن و امام حسین کنید. دوستان و آشنایانم! من رفتم و شما ماندید با کوله‌باری از مسئولیت، نکند لحظه‌ای شما ناامید گردید که شما باید فردای قیامت جلوی سیل عظیم شهدا پاسخگو باشید.»




۱ ديدگاه مطلب براي " گفت‌وگوی «جوان» با برادر شهید رضا نقیان که پیکرش ۹ سال مفقود بود " ارسال شده است.

  1. نام خود را وارد كنيد... می‌گه:

    شهید نقیان انسانی وارسته وخیلی متواضع بود و پرهیز کار بود همیشه یک لباس ساده ای میپوشید ودر سرما وگرما دراه هنرستان با پای پیاد ه این راه در گذران بود یک روز شهید فبل ازاینکه به جبهه برود گفت من اینهای که به جبهه میروند وشهید میشود شک دارم که شهید واقعی هستند یانه من هم که بااطلاعاتی که داشتم گفتم وقتی رهبر میگوید که انهای که به جبهه حق میروند چه بکشند وچه کشته شوند اجر شهید خواهند شد وماهم که رهروهستیم باید قبول کنیم واوهم تا حدی قبول کرد تااینکه وقتی به جبهه اعزام شد وخلوص رزمندگان را دید دیگر شک اش به یقین تبدیل شد وراه شهیدان را انتخاب کرد وبه دوستانشان در جبهه گفته بود دیگر شکی ندارم که اینهای که شهید میشوند شهید واقعی هستند

    (2)
ارسال نظر


− 1 = هفت


آخرین خبرها