کد خبر: 74470 | زمان مخابره: ۱۸:۳۱:۰۰ - یکشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۶ | بدون نظر | دفعات مشاهده : 203 views | |

ششم اسفند زادروز هوشنگ ابتهاج ” سایه “

سایه ۲

گزیده ای از کتاب پیر پرنیان اندیش

– امشب سایه ناگهان به یاد احسان طبری افتاد و از شعر ” زمین” او تمجید کرد و بعد نواری گذاشت که طبری در آن شعرهای خود را خوانده و لطفی هم تار لطیفی زده است.

سایه: شعر طبری ترکیبی از شعار و شعره ؛ ترکیبیه از زبان روزنامه و زبان شعر … چه علاقه ای هم داشت به استفاده از کلمات مهجور .

– کمی که می گذرد و سایه با لبخند و مهربانی می گوید: خود طبری هم آگاه بود به شعرش ، تو مقدمۀ کتاب شعرش نوشته که من آنقدر گاوریش ( گاوریش را طوری خاصی تلفظ می کند) نیستم که این چیزها رو شعر تلقی کنم… به کسرایی می گفت : من و تو پرگو هستیم، سایه مُقِلّه .( لبخند پر مهری می زند)

– در میانۀ نوار ، سایه ، حرف عجیبی زد که باید ثبت شود.
سایه گفت: من کسی رو ندیدم که مثل طبری این طور عاشق ایران باشه ، عاشق ” دانسته” نه این طوری که ایران وطن عزیز ما است ( است را کشیده تلفظ می کند که نوعی طنز و طعن را می رساند.) . ” برخی بررسی های ” طبری را باید بخونید.

– دلم نمی خواهد در کتاب خاطرات سایه در باب مردی که او را نازنین و نازآیین و آیینه رنگ می داند، با او محاجّه کنم:

حدیث چون و چرا درد سر دهد ای دل
پیاله گیر و بیاسا ز عمر خویش دمی

۲
– امروز در جلسۀ حافظ خوانی به این غزل رسیدیم:

دل و دینم شد و دلبر به ملالت برخاست
گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست

سایه: خیلی بیت دردناکیه… کلمۀ ” دلبر” کلید اصلی ِ این بیته؛ یعنی کسی که دل و دین منو برده… نزدیک به همون مضمون که:

کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد
که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس

بعد هم توجه کردین که در حافظ، دل و دین یعنی همه چیز، همۀ موجودی ، همۀ هستی؛

به غیر آنکه بشد دین و دانش از دستم
بیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم

یعنی همه چیزمو دادم؛ دینو دادم؛ دلو دادم. یک بیت یا به اصطلاح دو بیتی هست، در حقیقت یک مثنوی با وزن دو بیتی:

تفنگ دسته نقره م فروختُم
واسه دلبر قبای ترمه دوختُم
قبای ترمه ام را پس فرستاد
تفنگ دسته نقره م، داد و بیداد

– سایه شدیداً متاثر شده و به گریه افتاده است. با حزن و درد و دریغی بیت دوم را خواند!

سایه: به نظر من این دردناک ترین شعر فارسیه؛ می دونید که برای عشایر تفنگ چه ارزشی داره، وانگهی می گه تفنگ دسته نقره م؛ دیگه اوج ارزش و اهمیت تفنگو می رسونه؛ حالا این تفنگو فروخته و برای دلبر قبای ترمه خریده، اونهم پس فرستاده ؛ شما بی کسی این آدمو تصور کنید؛
تفنگ دسته نقره م داد و بیداد

– دوباره سایه می زند به گریه!

سایه: به نظر من این دو بیت هزار بار از شعر حافظ موثرتره… خسرالدنیا و الاخره همینه دیگه.

– به قول فردوسی: نه امید دنیا نه عقبی به دست…

سایه: شعر فردوسی نمی رسه به پای این دو بیت (با هیجان و برافروختگی حرف می زند.)… اصلاً این شعر تجسم درده؛ تجسّم خسرالدنیا والاخره است … حافظ هم نتوسته؛ ” کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد” به این شعر نمی رسه…

تفنگ دسته نقره م، داد و بیداد

لحن ساده و عمیق دردی که تو ترانه های محلی وجود داره، به خاطر اینه که اونا نمی خواستن ” هنر” (با لحنی پرطعنه می گوید: هنر) به وجود بیارن. اونا درد خودشونو گفتن. فرق اینه. این زبان مردم عادی این سرزمینه …” خودُم را از خودُم کم دارم امشب” . ببینید چقدر قشنگه. اصلاً فوق مدرنه. اینهمه از درد بی خویشتنی و بی خودی در شعر فارسی گفتن ولی به این مصرع نمی رسه.

این ادبای اتوکشیده، نمیتونن وارد این فضاها بشن… فوراً دوتا قصیده برات می خونن. البته حرف من انکار بزرگان شعر فارسی نیست. اما خُب این آدم عامی می خواسته دردشو بگه و درنمونده بلکه توفیق کامل پیدا کرده؛ نه معانی می دونسته نه بیان. اینها سرمشق هنری آدمند… واقعاً ماها نمی تونیم به اینها برسیم چون هنوز موازین ادبی و این پرت وپلاها تو گردن ِ ماست .( با غیظ جمله آخر را می گوید.)

 



ارسال نظر


4 + سه =


آخرین خبرها