کد خبر: 72994 | زمان مخابره: ۱۵:۰۸:۱۶ - پنج شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۶ | بدون نظر | دفعات مشاهده : 198 views | |

اصفهان قدیم ؛ ابتدا من را به روستای لای بید در میمه فرستادند

photo_2017-12-07_15-07-23

به گزارش ایمنا، «اصفهان نه تنها آینۀ تاریخ تمدنی کهنسال، که آینۀ خلاقیت بشر است. اصفهان به تنهایی کهکشانی است که دست یافتن به ژرفای زیبایی و عظمت آن ممکن نیست»، این سخنان «پیر لوتی» نویسندۀ فرانسوی، بسیار قابل تأمل است، او از ژرفایی سخن می گوید که براستی چونان کهکشانی دست نیافتنی است… اما می توان از این کهکشانِ کهنسال سخن‌ها گفت، سخنانی که بِسان قصه می مانند…

مجموعه‌ «قصه‌های اصفهان» تلاش می‌کند تاریخ اصفهان را از زبان آدم‌هایش بازنمایی و روایت کند. در چهارمین شمارۀ «قصه های اصفهان» به سراغ فردی رفتم که هفتاد و یک سال است اصفهان را می شناسد و البته آشنایی ما با یکدیگر نیز به بیش از ۳۵ سال قبل بازمی گردد و چه آشنایی نزدیکی است این آشنایی پدر و دختر…در این شماره از قصه های اصفهان، «پدرم» قصه می گوید.

پدر، سخن را با زاینده رود آغاز کرد: «من هیچ‌وقت زاینده رود را خشک ندیده بودم، یکدفعه خودم با چشم دیدم که آب زاینده رود آنقدر بالا آمده بود که به خیابان مطهری وارد شده بود، آن‌موقع هنوز دیپلم نگرفته بودم و کلاس دهم بودم. آن زمان هنوز سد شاه عباس را نساخته بودند و آب پشت سد نبود و همۀ آب به داخل رودخانه می آمد و گاوخونی سیراب می‌شد. قایقی هم روی رودخانه نبود، حدود ۲۵ سال است که قایق ها را برروی این رودخانه گذاشتند».

او با شوق خاصی تعریف می‌کند: «از روی سی‌وسه پل تا اواخر پهلوی ماشین عبور می کرد. یادش بخیر تابستان ها در کنار زاینده رود بلالی می آوردند و روی زغال کباب می کردند و می فروختند، بلالی فروشها داد می زدند: «آی بلالی بَره بلالی، بلالی بلالی بلال/ شیر و شور و دون دارِس بلال/ بیا تا بلالت بِدم از اینجا فرارت بِدم»، یا آب انجیر و آب پرهلو می آوردند و می فروختند. هرزمان هم هوا سرد می‌شد چغندر می پختند و می فروختند. همه اینها را هم روی گاری دستی می آوردند».

پدر دربارۀ کتابسرای آمادگاه می گوید: «محلی که درحال حاضر به کتابسرای آمادگاه شهرت دارد، در ابتدا کارخانۀ ریسندگی و بافندگی بود که صاحب آن آقایی با نام خانوادگی «راستی» بود. من اول دبیرستان بودم که این کارخانه منحل شد ولی همچنان کارخانه سرجایش بود اما دیگر فعالیتی نداشت تا اینکه اواخر دوره پهلوی به کتابسرا تبدیل شد. پشت این کارخانه نیز حدوداً تعداد ۸ خانه وجود داشت که اواسط انقلاب تخریب شدند، این خانه ها همگی متعلق به آقای «راستی» صاحب همان کارخانه بود. آقای راستی درواقع ارباب یکی از روستاهای اصفهان به نام روستای «راشنان» بود که در زبان عامیانه به آن «راشنون» می گفتند، این روستا بالاتر از آبشار سوم قرار داشت. «راستی ها» با خانواده «مستغاثی» قرابت خویشاوندی داشتند و اکنون نیز تکیه مشترک آنها در تخت فولاد اصفهان و در کنار تکیه خاتون آبادی قرار دارد».

وی ادامه داد: «آن موقع ها هتل عباسی مانند حالا نبود و در ابتدا کاروانسرا بود. یادم هست حدود ۸ سال سن داشتم و آن‌موقع هتل عباسی یک ساختمان مخروبه بود و بعدها که دوره دبیرستان بودم آن را مرمت کردند و به هتل تبدیل شد. بازار هنر نیز که الان طلافروش ها در آن مستقر هستند انباری برای ذخیرۀ پنبه بود و به نوعی کوهی از زباله در این بازار انبار می‌شد».

پدر به کوه صفه و پارک ناژوان اشاره می کند: «یادم هست یکبار با عمو و پسرعمویم به بالاترین نقطۀ کوه صفه رفتیم، این کوه تماماً سنگلاخ بود و جز تعداد بسیار محدودی درخت، هیچ چیز دیگری در کوه صفه وجود نداشت. پارک ناژوان هم درواقع بیشه ای پُر از درخت بود که «بیشۀ حبیب» نام داشت. یکروز «محمدعلی جعفریان» که بعدها موزه تاریخ طبیعی اصفهان را تأسیس کرد ما را به بیشۀ حبیب برد و تیره های مختلف گیاهان را به ما نشان داد و ما برگ هایی از گیاهان مختلف را می چیدیم و لای دفترمان می گذاشتیم. آقای جعفریان معلم درس های گیاه شناسی و جانورشناسی و زمین شناسی ما در کلاس چهارم و پنجم و ششم دبیرستان بود. سال پنجم دبیرستان هم ما را به غاری در نزدیکی های علویجه برد و ساختار غار را برایمان توضیح داد. خیلی معلم خوب و بااستعدادی بود و دوست داشت دانش آموزانش چیزی یاد بگیرند».

من بیش از پیش مشتاق شنیدن حرفهای پدر می‌شدم و او همچنان ادامه می‌داد و با هر پرسشِ من یک دنیا خاطره برایش تداعی می‌شد… از مادربزرگ هایش گفت: «مادرِ پدرم و مادرِ مادرم تا دوران انقلاب در قید حیات بودند اما هیچکدام از پدربزرگ هایم را ندیدم، درواقع در زمان کودکی پدر و مادرم، آنها فوت شده بودند. نام پدرِ پدرم «حسین» بود و به همین دلیل هم مرا «حسین» نامیدند. مادرِ پدرم «طوبی خانم» بود و مادرِ مادرم «خانم آغا» نام داشت که خواهر شوهر عمه ام یعنی «عزیزالله مستغاثی» بود و ما به او می گفتیم «اوس عزیزالله» چراکه یکی از هنرمندان معرق تراش(معرق کاشی) بسیار نامی در اصفهان بود و آثار زیادی از او در ایران و حتی سوریه بجا مانده است، ضمن اینکه نام خانوادگی «مستغاثی» را هم او انتخاب کرد، یادش گرامی، واقعاً هنرمند بزرگی بود، هم شوهرعمه ام بود و هم داییِ مادرم. اوس عزیزالله دربارۀ مستغاثی نیز دوبیت سُرود و به شکلی زیبا با معرق کاشی کارکرد، این دوبیت این بود «مستغاثی هیچ نبوَد هیچ کِی دارد بها/ هیچ را کن هیچ‌تر ای خالق ارض و سَما/ هیچِ هیچِ بارگاه قدرتت ای کبریا/ کِی تواند هیچ گوید آستانت را ثَنا)».

پدر از چهارباغ هم خاطره ها دارد: «چهارباغ خیلی شلوغ می‌شد، الان هم شلوغ است اما آن‌موقع جمعیت اصفهان زیاد نبود ولی هجوم مردم در چهارباغ زیاد بود، چون اصفهان محدود می‌شد به دروازه تهران، خیابان خرم، خیابان مطهری، پل شیری، خیابان کمال اسماعیل، میدان مجسمه که بعدها به میدان انقلاب تغییر نام داد، میدان خواجو، خیابان نشاط، خیابان احمدآباد، سبزه میدان، طوقچی، خیابان فروغی و دروازه دولت؛ خیابان فیض هنوز خاکی بود که از آن برای رسیدن به تخت فولاد استفاده می‌شد، اما اطراف این محدوده ها خاکی و بیابان بود. مثلاً یادم هست که ۱۰ساله بودم و خیابان مسجد سید هنوز خاکی بود و تازه جدول‌گذاری شده بود و همینطور تازه می خواستند خیابان عبدالرزاق را جدول گذاری کنند. خوب یادم هست که در زمستان کوچه ها، گِل می‌شد چون خاکی بودند».

وی ادامه می دهد: «اصفهان مردان بزرگی داشت، من بخصوص پزشکان قدیمی اصفهان را خوب یادم هست، دکتر سرلتی که متخصص اطفال بود و هنوز درقید حیات است، دکتر سراج که متخصص داخلی بود، دکتر امیر اسفندیاری که جراح عمومی بود، دکتر هوشنگ دانشگر متخصص برجستۀ داخلی و گوارش و دکتر جلوه متخصص گوش و حلق و بینی از بنام ترین پزشکان اصفهان بودند؛ البته من یکبار هم «سیدمحمد صمصام» را سوار بر اسب سفیدرنگش در دروازه دولت دیدم، او از درویش های بزرگ اصفهان بود که بسیار به فقرا کمک می‌کرد».

پدرم اهل سینما بود و فیلمهای بسیاری را به یاد دارد و نام بازیگران آن‌زمان ایران و جهان در ذهنش بخوبی به یاد مانده است. او می گوید: «آن زمان اصفهان ۸ سینما داشت، سینما حافظ، سینما مایاک، سینما ایران، سینما نقش جهان، سینما ساحل، سینما مُلَندروژ، سینما همایون و سینما سپاهان؛ فیلمهای خوبی را هم نمایش می دادند ازجمله فیلم های ایرانی، آمریکایی و کمی هم فیلمهای هندی. همیشه صف نیم کیلومتری برای سینما وجود داشت به طوری که بسیاری از مردمی که در صف بودند به یک سانس نمی رسیدند و باید برای سانس بعدی بلیت می گرفتند. من فیلم های وسترن زیاد دیدم مثل دلار سوراخ شده، یا فیلم بخاطر یک مشت دلار، همینطور فیلم های ایرانی مانند فیلم قیصر و سلطان قلب ها و بسیاری از فیلم های آن‌زمان را در سینماهای اصفهان دیدم، حتی فیلم اسپارتاکوس و فیلم ده فرمان را هم در سینما دیدم و البته از فیلمهای هندی نیز فیلم سَنگام را هم آن زمان در سینما دیدم. درمجموع آنکه سینما یکی از تفریحات همیشگی مردم بود».

وی دربارۀ رادیو و تلویزیون نیز می گوید: «اول اینکه تلویزیون وجود نداشت و در ابتدا رادیو آمد، مرکز رادیو اصفهان در کوچۀ تاج واقع در خیابان آذر بود که هنوز هم نام تاج در این کوچه پابرجاست، بعدها که تلویزیون هم آمد مرکز رادیو و تلویزیون اصفهان به پارک بوستان درکنار پل فلزی منتقل شد و بعدها به میدان خواجو انتقال یافتند».

پدر به وجود ماشین و تاکسی در اصفهان اشاره می کند: «ماشینِ شخصی خیلی کم بود و وقتی مردم می خواستند کالایشان را جابجا کنند از گاری استفاده می کردند که این گاری ها یا اسب داشت و یا گاری دستی بودند، اگرهم وضع مالی مردم خوب نبود که همان گاری را هم نداشتند و بارشان را به اصطلاح روی کول می گذاشتند. وانت و پیکان وجود نداشت اما تعداد کمی شورلت های پهن ۶ سیلندری و ۸ سیلندری بود که در مسیر بین اصفهان و نجف آباد در رفت و آمد بودند. تعداد ۵ یا ۶ تاکسی هم در اصفهان وجود داشت که ماشین های فیات ایتالیایی و به رنگ سیاه بودند که دربشان از جلو باز می‌شد. کرایۀ تاکسی ها هم به اینصورت بود که برای یک‌نفر ۵ ریال و اگر دو نفر باهم سوار می‌شدند کرایه شان ۷ ریال می‌شد و کرایۀ ۳ نفر نیز یک تومان بود».

پدر هرزمان که سوالی را پاسخ می‌داد منتظر سوال بعدی من می ماند و من می دانم که حرف برای گفتن از اصفهان بسیار دارد. از وضعیت آب و برق می پرسم و او اشاره می کند: «خانه ها لوله کشی آب نبود. مردم چاه داشتند که از چرخ و دول تشکیل می‌شد. بعضی خانه ها هم که وضع مالی خوبی داشتند منبع آب داشتند که با ابعاد یک متر در یک و نیم متر بود و نیم متر هم ارتفاع داشت و پر از آب می‌شد. بهداشت هم که اصلاً وجود نداشت. درمورد برق هم خوب یادم هست که ۶ ساله بودم که برق به اصفهان آمد ولی ساعت ۱۲ شب برق قطع می‌شد».

او با جدیت به وضعیت اشتغال اشاره می کند: «من ۲۰ ساله بودم و تازه دوره سربازی ام تمام شده بود که تصمیم داشتم در بانک صادرات شعبه چهارباغ پاساژ کازرونی مشغول به کار شوم. یادم هست هنوز یک هفته از پایان سربازی ام نگذشته بود که برگه پایان خدمتم را گرفتم و بلافاصله دو روز بعد با یکی از دوستانم به شعبه مرکزی بانک صادرات اصفهان واقع در میدان نقش جهان رفتیم، رئیس شعبه، نامه تقاضایم را گرفت و خواند و گفت «بارک الله دست خطتون هم که قشنگه»، بعد جواب نامه را در زیر تقاضانامه من و دوستم خطاب به شعبه چهارباغ نوشت. بلافاصله رفتیم شعبه چهارباغ و رئیس بانک من و دوستم را نزد دو کارمند بانک نشاند و کارمان همان‌ روز شروع شد. من ۵ ماه در بانک صادرات کار کردم اما هم من و هم دوستم معلمی را بیشتر دوست داشتیم و زمانی که تصمیم گرفته بودیم از بانک برویم و معلم بشویم رئیس بانک گفت «چرا می خواهید برید؟ کارتون خیلی خوبه». ولی خب ما دوست داشتیم معلم بشویم و شماره ردیف استخدامی‌مان هم آمده بود و به این ترتیب بانک صادرات را رها کردم و به تهران رفتم و پرونده ام را تشکیل دادم. ابتدا من را به روستای لایبید در میمه فرستادند و معلم شدم… چقدر راحت استخدام شدیم چه در بانک و چه به عنوان معلم؛ حالا شما قضیه استخدام شدن های جوان های ما را ببینید! بسیار ناراحت کننده است… خلاصه یکسال معلم بودم و تابستان شد و تعطیل شدیم و من بیکار بودم و به همین دلیل تصمیم گرفتم تابستان را در بانک دیگری به نام بانک بیمه بازرگانی کار کنم، وقتی به این بانک رفتم، رئیس بانک بلافاصله به من گفت بنشین و شروع کن! من هم سه ماه در بانک بیمه بازرگانی کار کردم و تابستان تمام شد و نمی‌شد دو کار دولتی داشت به همین دلیل بعد از اینکه که مدارس باز شد همان معلمی را ادامه دادم. درمجموع منظورم این است که به راحتی شغل وجود داشت».

پدر به ساختمان سازی ها اشاره می کند: «ساختمان سازی به این صورت نبود، ساختمان ها یک طبقه بود و اگر کسی خیلی پول داشت خانه اش ۲ طبقه بود. یک ساختمان ۱۲ طبقه سمت پل چمران بود که همان برج کاوه است و اواخر دوران شاه ساخته شد. در تهران هم یک ساختمان ۱۲ طبقه بود که «بانک کار» نام داشت، یادم هست من هنوز سربازی نرفته بودم و با آشنایی شوهر عمه ام برای کار به این بانک رفتم و نامه تقاضایم را دادم، رئیس بانک دید و گفت اگر سربازی رفته بودی همین الان مشغول می‌شدی. بانک کار، بانک خیلی خوبی بود».

از اتوبوس های درون شهری می پرسم و پدر می گوید: «اول اینکه آن‌زمان شرکت واحد هنوز تأسیس نشده بود و اتوبوس‌ها شخصی بودند، بعدها شرکت اتوبوسرانی در دهۀ ۵۰ ایجاد شد و مکان اولیۀ این شرکت نیز دروازه دولت بود. اکثر اتوبوس های درون شهری از میدان نقش جهان عبور می کردند و به خیابان حافظ وارد می‌شدند و از آنطرف هم از میدان نقش جهان تا فلکه چهارسو و خیابان زاهدی یعنی همان خیابان آیت الله کاشانی فعلی و خیابان خرم می آمدند. روبروی بازار قیصریه هم ایستگاه اتوبوس بود. یادم هست رانندگان و شاگرد شوفرهای این اتوبوس ها داد می زدند: «چهارسو، شاپور، بدو بدو. عباس آباد، زایشگاه، چهارسو و پرورشگاه، بدو بدو» البته این را هم بگویم که در خیابان شاه یا خیابان طالقانی امروز، محلی است به نام «خَلَجا» که زایشگاه مورد نظر رانندگان اتوبوس در آنجا وجود داشت. چهارسو هم که پایین تر از خیابان طالقانی است و الان هم به همان نام چهارسو معروف است، از داخل خیابان زاهدی که بعد از انقلاب به خیابان آیت الله کاشانی تغییر نام داد جلوتر که می رویم یک پرورشگاه بود که افراد عادی همراه با یتیمان آنجا درس می خواندند، من هم کلاس اول و دوم و سوم و چهارم ابتدایی را با آنها تحصیل کردم. درواقع این مکان، پرورشگاه کودکان بی سرپرست بود ولی کسانی که پدر و مادر هم داشتند با آنها تحصیل می کردند. اینها در مجموع زایشگاه، چهارسو و پرورشگاهی بودند که راننده اتوبوس ها داد می زدند و مسافران برای رفتن به این مناطق سوار اتوبوس می‌شدند. این اتوبوس ها دو نفر شاگرد شوفر داشت که کوتاه قد بودند و سبیل های کلفتی داشتند، یکی از آنها می ایستاد و دستانش را جلوی در اتوبوس می گرفت که مسافران بعد از سوار شدن نیفتند. کرایه این اتوبوس ها یک ریال بود، یک ریال «دو تا ۱۰ شاهی» بود که ما اصفهانی ها به «شاهی» می گفتیم «شِی» یعنی یک ریال «دوتا ۱۰ شِی» بود. چندسال بعد کرایه اتوبوس۳۰ شِی شد یعنی ۳ تا ۱۰ شِی یعنی یک ریالی و ۱۰ شِی برای کرایه می‌دادیم. من ۱۰ ساله بودم و سوار اتوبوس می‌شدم و از خیابان خرم یک ریال می دادم و با خط ۹ می آمدم میدان کهنه و با خط ۱۰ برمی گشتم».

پدر به اتوبوس های برون شهری نیز اشاره می کند: «جاده اصفهان- تهران خاکی بود، من زیاد به تهران می رفتم چون خانوادۀ عمویم آنجا بودند. عصر حرکت می کردم و فردا عصر به تهران می رسیدم و برای رفتن هم اتوبوس های گیتی نورد، میهن نورد، اتوتاج و میهن تور وجود داشت. گاهی هم من در اصفهان و پسرعمویم «حمید» در تهران برای هم نامه می‌نوشتیم، و برای ارسالش هم از صندوق پست و هم از اتوبوس های برون شهری استفاده می کردیم. اگر نامه را داخل صندوق می انداختیم ۲ ماه طول می کشید تا به تهران می رسید و برعکس.

یک نمونه دیگر هم این بود که به اداره پست می رفتیم و پست سفارشی دوقبضه وجود داشت که هزینه اش بیش‌تر می‌شد و نامه یک هفته ای می رسید. شرکت های اتوبوسرانی مثل گیتی نورد و میهن نورد نیز برای اینکه برایشان تبلیغ هم بشود نامه های مردم را در دفاترشان می گرفتند، مثلاً من نامه ام به دفتر یکی از این شرکت های اتوبوسرانی می دادم و فردای آن‌روز پسرعمویم به دفتر همان شرکت در تهران می رفت و نامه را می گرفت یا من در اصفهان به این شرکت ها می گرفتم و نامه «حمید» را می گرفتم، به این صورت برای ما هم بهتر بود و زمان کمتری را می گرفت. یادم هست نامه ام همیشه این جملات را داشت «خدمت عمو و زن عمو سلام برسانید. اینجانب خاطرنشان می سازم که… » خلاصه آنکه واژه هایی که بکار می بردیم خیلی ادیبانه بود».

پدر می خندد و از خاطرات دوران مدرسه اش می گوید: «کلاس اول ابتدایی بودم و آمده بودند چشمهایمان را معاینه کنند چراکه آن زمان تَراخُم چشم زیاد بود و ممکن بود نابینایی بیاورد. یادم هست «دکتر رئیسی» که پزشک عمومی بود و چندسال قبل فوت شد به مدرسه آمد. دکتر می خواست چشم‌های همه را ببیند و قطره های مخصوص را در چشم بچکاند، به محض اینکه به صف ما رسید، من کفشهایم را برداشتم و در دست گرفتم باتمام قدرت به سمت درب خروجی دویدم، پرورشگاه مدرسۀ بزرگی بود و درواقع خیریه بود، مستخدمی داشتیم با نام «اوس جلال»، ناظم وقتی دید من دارم فرار می کنم، داد زد : «اوس جلال بگیرش». اوس جلال هم که بالاخره سنی از او گذشته بود نتوانست من را بگیرد، من از مدرسه فرار کردم و رفتم پشت بیمارستان کاشانی که نامش بیمارستان صدتختخوابی بود و بعد هم شد بیمارستان ثریا، پشت این بیمارستان پر از درخت بود و من داخل یکی از درخت‌های چنار که خالی بود رفتم و تا عصر آنجا قایم شدم. بعد وقتی مادرم فهمید از مدرسه فرار کردم به خاله ام گفت، خاله ام در همان کوچه خانه داشتند و با مادرم آمد و بالاخره خاله ام من را داخل درخت چنار پیدا کرد… آن موقع ۷ سالم بود و هیچ وقت این موضوع را فراموش نمی کنم».

وی به دوچرخه های اصفهان و قانون داشتن نمره برای دوچرخه و گواهینامه دوچرخه اشاره می کند: «اصفهان شهر دوچرخه بود. آن‌موقع موتور وجود نداشت. یادم هست شوهر خاله ام از خانه شان که پشت بیمارستان ثریا بود تا خیابان جی را با دوچرخه طی می کرد. من هم ۱۱ ساله بودم و با او می رفتم. یکبار دوچرخه وسط راه پنچر شد و شوهرخاله ام دوچرخه را به من سپرد که ببرم پنچری اش را بگیرم و خودش با گاری به جِی رفت.

خاطره دیگری هم دارم از اینکه آن‌زمان اگر قرار بود کسی سوار دوچرخه شود دوچرخه اش باید نمره داشت وگرنه دوچرخه را می گرفتند که همین بلا به سر من هم آمد. سیکل اول بودم و یک‌روز با مرحوم برادرم «کیوان» که از خودم کوچک‌تر بود با دوچرخه از خانه مان در خیابان خرم به سمت نجف آباد رفتیم یعنی ۳۰ کیلومتر با دوچرخه حرکت کردیم! صبح رفتیم و عصر برگشتیم، خیابان ها خلوت بود، جاده هم که دوبانده نبود یک بانده بود. یادم هست مادرم نگران شده بود که ما کجا رفته ایم. یک‌روز دیگر نیز با دوچرخه همراه با برادرم کیوان، دوپشته نشسته بودیم و به دروازه دولت رفته بودیم، پلیس آمد و دوچرخه را گرفت چون نمره نداشت و گفت برو بگو بابات بیاید. البته این را هم بگویم که در هر سِنی می‌شد دوچرخه سوار شد اما دوچرخه باید نمره داشت و فردی که سوار بر دوچرخه می‌شد هم باید گواهینامه دوچرخه می داشت. خلاصه دوچرخه به اسم عمویم بود نه پدرم، و نمی دانم چه شد که عمویم بی خیال دوچرخه اش شد و دوچرخه نزد پلیس ماند و ماند برای همیشه».

از پدر دربارۀ کاسب‌ها و مغازه های اصفهان پرسیدیم. «مغازه ها خیلی زود باز می‌شدند، نانوایی ساعت ۵ صبح و بقیه مغازه ها هم ساعت ۶ ونیم باز بودند، مثل حالا نبود که ساعت ۱۰ باز می کنند! چیزی به نام سوپر وجود نداشت، اگر مغازه ای خیلی لُرد بود و حبوبات و خوراکی داشت به آن خواروبارفروشی می گفتند که البته الان هم وجود دارد ولی به سایر مغازه ها «بقالی» می گفتند. من ۱۱ سالم بود که با پسرعمویم «حمید» به تهران رفتم. او یک سال از من بزرگ‌تر است، برای اولین بار او مغازه های سوپری را در تهران به من نشان داد ولی هنوز در اصفهان مغازه سوپری نیامده بود. در اصفهان یک «بِنسی کوُ» کنار میدان انقلاب وجود داشت که البته این میدان هم قبل از انقلاب، نامش «مجسمه» بود چون مجسمه محمدرضا پهلوی آنجا بود؛ فروشنده و کارگران این «بنسی کو» هندی بودند و این «بنسی کو» درواقع یک نوع سوپر بود».

پدر به دورانی اشاره می کند که کودک بود و تابستان ها به همراه شوهرعمه اش کار می کرد: «من و شوهرخاله ام می رفتیم از خیابان جی میوه می خریدیم چون شوهرخاله کارش این بود. میوه ها را با گاری اسبی می آوردیم داخل میدان کهنه و می فروختیم. من کنار راننده گاری می نشستم. موقع فروش هم داد می‌زدم «یک مَن ۸ ریال»، عصرها که می‌شد داد می‌زدم «یک مَن ۷ ریال». کیلویی نبود اصلاً! یک مَنِ اصفهان ۶ کیلو بود، یک مَنِ شیراز ۳ کیلو، یک مَنِ تهران ۳ کیلو و یک مَنِ ری هم ۴ کیلو بود. یادم هست تا دوران دبیرستان که من درس می خواندم یک مَن گرمک ۸ ریال بود و تغییر نکرد. دستمزدی که از شوهرخاله ام می گرفتم روزانه ۸ ریال بود که ۲ ریالش را برای کرایه ام خرج می کردم. ۹۰ روز در تابستان پیش او می رفتم و درمجموع این ۹۰ روز ۷۰ تومان می گرفتم. شب که می‌شد پول‌های داخل دخل را جمع می کردم، اسکناس‌های یک تومانی تیره رنگ و خاکستری بودند، ۲ تومانی ها قهو های و ۵ تومانی سبز رنگ و ۱۰ تومانی نیز تازه آمده بود و به رنگ قرمز بود. من این پول‌ها را جمع می کردم همراه با ۱۰ شِی ها و یک ریالی ها و دو زاری ها که در دخل بود. برق هم که به آن صورت وجود نداشت و درواقع تاریک بود، من همه را به شوهرخاله ام می دادم درحالیکه براحتی می توانستم این پول ها را در جیب خودم بگذارم و کسی متوجه نشود، از خودم تعریف نمی کنم اما می خواهم بگویم هیچوقت مال کسی را نخوردم. بعدها مادرم برایم تعریف کرد که شوهرخاله ام به او گفته بود «من حسین را خوب می شناسم و می‌دانم که چه آدم پاکیه». بیشتر ظهرهای تابستان که با شوهرخاله ام کارمی کردم بریونی می خوردیم. هر دست‌بریون ۱۲ ریال و ۱۰ شِی بود که از قدیمی ترین بریونی اصفهان یعنی «بریونی حاج محمود» می خریدیم. حاج محمود آن زمان زنده بود. بریونی‌اش در میدان کهنه معروف بود. این را هم بگویم که تابستان سوم ابتدایی هم «فرنی شیره» می فروختم یعنی شاگرد مغازه بودم، خلاصه از کارکردن اِبایی نداشتم و درواقع آن‌زمان همه کارمی کردند».

پدر از میدان کهنه می گوید: «آن‌زمان تازه داشتند خیابان عبدالرزاق را جدول می ریختند، در آن محدوه که به آن فلکه میدان کهنه می گفتند سه راهی بود یعنی تنها خیابان های هاتف شمالی، هاتف جنوبی و خیابان عبدالرزاق وجود داشت و  سمت دیگرش خیابانی نبود و درواقع بن بست بود و بعدها خیابان ولی عصر احداث شد و به چهاراه تبدیل شد. مرکز عمده خرید میوه هم سبزه میدان بود که میوه ها را داخل طبق می گذاشتند و می فروختند و از شلوغی قیامت می‌شد و تا مدتی قبل هم به همان صورت قدیمش  وجود داشت».

وی به نانوایی ها اشاره می کند: «نان‌ها یا به‌صورت نان‌های تنوری معمولی بودند و یا نان سنگک، نانوایی ماشینی وجود نداشت، یادم هست بهترین نان سنگکی هم در دروازه دولت اصفهان قرارداشت و فکرمی کنم هنوزهم هست».

پدر ادامه می دهد: «از فلکه احمدآباد و خیابان جی که می رود برای خوراسگان و باغ رضوان، تمام اینها زمین کشاورزی بود و حتی یک ساختمان هم وجود نداشت و تمامش بادمجان و گرمک و گوجه و خیار و طالبی می کاشتند. باغ رضوانی وجود نداشت و سال ۴۹ ایجادشد. خیابان چهارباغ را بعدها آسفالت کردند. به فلکه دروازه شیراز، هزارجریب می گفتند چون دروازه نبود. هر جریب هزار متر است و هنوزهم آن محدوده به نام هزار جریب است. دانشگاه اصفهان را بعدها ساختند اما بقیه جاهایش بیابان بود و جاده ای وجودنداشت. یک فرودگاه هم در مسیر تخت فولاد بود که البته الان هم هست ولی فرودگاه شهیدبهشتی وجود نداشت. اتوبان خرازی و خیابان خرم را درنظربگیرید، این طرف خیابان خرم شهر بود و آنطرفش روستا بود که «روستای آفاروق»، «روستای سِبدان» از آن جمله بودند و پایین ترش هم به «روستای رهنان» می رسید».

او دربارۀ ترمینال بابلدشت نیز می گوید: «ترمینال بابلدشت در ابتدا تیمارستان بود. من می‌دیدم بیماران را با زنجیر به درخت می بستند! عجیب بود، گویا زندانی بودند! بعد از انقلاب این تیمارستان به ترمینال بابلدشت تبدیل شد».

او چنین ادامه می دهد: «اکثر مواقع با مادرم به تخت فولاد می رفتیم و در تکیه‌مان می نشستیم، از صبح می رفتیم و غروب می آمدیم، ناهار می بردیم و همانجا می خوردیم. همه به همین صورت به تخت فولاد می آمدند، درواقع تخت فولاد محلی برای تفریح بود که ضمن آن مردم بر سرخاک قوم و خویش هایشان هم می رفتند».

پدر همچنان سر شوق است و این بار از او دربارۀ حمام های عمومی می پرسم: «تا اوایل دورانی که دبیرستان بودم حمام عمومی به‌راه بود و من هم به حمام عمومی می رفتم. آب گرمکن وجود نداشت و کسی در خانه اش حمام خصوصی نساخته بود. اُجرت حمام یک تومان بود. قبل از آن در حمام ها «خزینه» وجودداشت یعنی هنوز حمام ها نمره ای نشده بودند و دوش نداشتند. یک نفر کیسه می کشید و به اصطلاح «چرک‌زن» نام داشت و بعد فرد دیگری صابون می زد. بعدها دوش ایجاد شد که خودمان را می شستیم و دیگر کیسه‌کش حضور نداشت و وقتی خودمان را می‌شستیم داد می‌زدیم: «لُنگ» و آن فردی که به او «لُنگی» می‌گفتند دوتا لُنگ می آورد و بعد وارد «سربینه» می‌شدیم که آب سردی داشت. کمد و کلید هم داشتیم و لباسهایمان را می پوشیدیم و لُنگ ها را می گذاشتیم. من معمولاً حمام عمومی سر سه راه وفایی می‌رفتم. آن‌موقع این محدوده، چهارراه نبود و خیابان صمدیه وجودنداشت. تا چندسال قبل هم این حمام وجودداشت، یک فرد خیّر این حمام را ساخته بود. کوچه ای کنار این حمام هست که من کلاس پنجم و ششم را در مدرسه ای در انتهای همین کوچه گذراندم، نام کوچه «حکیم سنایی» بود و مدرسه‌مان هم «ابومسعود» نام داشت و مدیرمان هم آقای میرمحمدصادقی بود».

وی به مدارسی که در آن ها درس خواند اشاره می کند: «کلاس اول و دوم و سوم و چهارم ابتدایی را در پرورشگاه کودکان بی سرپرست در خیابان زاهدی قدیم یعنی همان خیابان آیت الله کاشانی فعلی خواندم که در این پرورشگاه کودکان یتیم همراه با سایر کودکان با هم درس می خواندند. کلاس پنجم و ششم را هم که در دبستان ابومسعود در کوچه حکیم سنایی واقع در سه راه وفایی خواندم که الان شده است چهاراره دفایی. کلاس هفتم و هشتم و نهم یعنی سیکل اول را در دبستان «حافظ ابونعیم» واقع در کوچه «ابونعیم» در دروازه تهران خواندم که این مدرسه هنوزهم برقراراست و نامش هم همان حافظ ابونعیم است. یادم هست این مدرسه هنوز کامل نشده بود و داشتند حیاط مدرسه را جدول ریزی می کردند و من خودم به چشم دیدم که اسکلت مردگان را بصورت اسکلت های خیلی کامل بیرون می آوردند؛ معلوم بود که این دبستان و این محوطه مدتی قبل قبرستان بوده و به دبیرستان تبدیل شده بود. پشت این دبیرستان بیابان بود و قسمتی از آن هم زمین کشاورزی بود. کلاس دهم و یازدهم و دوازدهم را دبیرستان نمونه در خیابان «جامی» که مدیر ان آقای مانی بود».

پدر سخنانش را ادامه می دهد و از آلودگی هوا می گوید: «آن‌موقع آلودگی وجود نداشت، درختان چنار و درخت تبریزی در اصفهان زیاد بود و الان هم هست چون برگهای چنار مثل درخت مو می ماند و برای اصفهان سازگار است. ماشین نبود، تعداد کارخانه ها زیادنبود. اصفهان چندتا کارخانه ریسندگی مهم داشت که الان تنها کارخانه ریسندگی «ریسباف» باقی است که در چهارباغ بالا پس از چهار راه نظر قرارداشت و هنوز هم هست البته سالهاست فعالیتی ندارد. از دیگر کارخانه های مهم اصفهان کارخانه ریسندگی «وطن» بود که بین پل خواجو و پل جویی قرارداشت. دو کارخانه مهم دیگر هم وجود داشتند یکی کارخانه ریسندگی و بافندگی «شهناز» بود که بعدها به «بافناز» تغییر نام داد و در نزدیکی اداره تامین اجتماعی و قبل از چهاراه نظر قرارداشت و همچنین کارخانه ریسندگی «سیمین» که الان به دادگاه تجدیدنظر استان اصفهان تبدیل شده اند. یک کارخانه قند هم بالای باغ رضوان وجودداشت، البته باغ رضوانی آن زمان ایجاد نشده بود. صدای بوق کارخانه برق نیز از احمدآباد تا فلکه چهارسو می آمد».

پدر صحبتش را این چنین شیرین تر می کند: «اوایل بستنی های یخ زده مثل «آلاسکا» به اصفهان آمده بود که الان به آن ها «یخمک» می گویند. فروشنده داد میزد: «آلاسکا، بستنی پاریسه»، بعد بستنی ها به شکل کنونی آمد. بستنی فروش ها هم سیار بودند، گاری چهارچرخی بود که بستنی همراه با نان می فروختند و قیمت هر بستنی ۱۰ شاهی(۱۰ شِی) بود و چندسال بعد یک ریال شد. پِلاچُفته، هفت سنگ، خونه بازی ایرانی و خارجی که بعدها به آن لِی لِی گفتند هم ازجمله بازی های ما در دوران کودکی بود».

او علاوه بر سینما، تا اندازه ای نیز اهل تئاتر هم بود و البته خاطره ای هم از مراسم تعزیه دارد: «من دو تماشاخانه برای اجرای تئاتر در اصفهان را یادم هست و گاهی برای دیدن نمایش ها می رفتم، یک تماشاخانه در خیابان طالقانی نرسیده به خیابان شمس آبادی  وجود داشت و یکی هم در دروازه دولت در نزدیکی مکان کنونی شهرداری اصفهان، یعنی در در یکی از کوچه های آن محدوده و در نزدیکی «حمام جهانبانی» قرارداشت. من مراسم تعزیه را هم در کودکی به چشم دیدم، با پدرم به «رهنان» رفته بودیم من ۶ ساله بودم و هنوز آن صحنه ها را یادم هست، گویا واقعی بود. صحنه تاسوعا و عاشورا اجرا شد و تعزیه گردان ها با اسب چنان می تاختند و گرد و خاک بسیاری به هوا بلند می‌شد که انگار ۱۴۰۰ سال قبل عین به عین تکرارمی‌شد. خیلی جالب بود. مردم برای دیدن تعزیه ازدحام کرده بودند، ما هم صبح رفتیم و عصر آمدیم. تمام مراحل تعزیه در آنجا و در یک جادۀ خاکی طویل اجراشد، حتی صحنه سربُردین امام حسین و خون ریختنش را هم نشان دادند».

حالا پدر سکوت می کند… گویا با هر پرسشی تعلیق زمانی شکل می گیرد، چشمانش می درخشد… بازگویی این خاطرات، او را به دنیایی می کشاند که علی‌رغم امکانات اندک، دلهای خوش فراوان داشت… آهی می‌کشد و این‌گونه به صحبتهایش پایان می دهد: «آن‌زمان مردم صفا و صمیمیت داشتند، مردم قانع بودند. تنوع کالا نبود هرچند که در همان موقع زرق و برق های زندگی درحد خودش وجود داشت ولی مردم قانع بودند، برخلاف الان همه از یکدیگر آگاهی داشتند و به فکر هم بودند و گرانی و تورم نبود. همه چیز فراوان بود، نعمت بود. حالا تکنولوژی پیشرفت کرد اما حقه‌بازی، دزدی، غیبت، دروغ و خیلی از خصلت های بد نیز همراه با آن زیاد شد…».

پدر دو قطعه عکس که پیش‌ از این نیز از آن ها برایم سخن گفته است را نشانم می دهد، عکس اول مربوط به زمانی است که او را درکنار همکلاسی هایش در کلاس ششم دبستان ابومسعود و درکنار معلمان مدرسه نشان می دهد، عکسی که به سال ۱۳۳۶ تعلق دارد و بنابه گفتۀ پدر، «عکاسی شایان» در اصفهان این عکس را به عنوان یکی از قدیمی‌ترین عکس هایش در معرض دید مراجعان قرارداده است؛ و عکس دوم مربوط به سال ۱۳۴۷ یعنی سال اولی که پدر، معلم است و او را درکنار شاگردانش در روستای لایبید میمه نشان می دهد؛ و چه تلفیق زیبایی است… در یک تصویر، شاگرد دیروز و معلمانش و در تصویر دیگر، معلمی که شاگرد دیروز بود و امروز نیز به معلم دیروز بدل گشته است… .

گزارش از شیرین مستغاثی



ارسال نظر


شش + = 15


آخرین خبرها