کد خبر: 72795 | زمان مخابره: ۶:۲۸:۳۰ - پنج شنبه ۲ آذر ۱۳۹۶ | بدون نظر | دفعات مشاهده : 123 views | |

یادی از جلال آل احمد و ذکری از میمه

۲۲-۲۷-۵۴

بقلم محمد حسین دانایی

زنده یاد جلال آل احمد(۱۳۴۸-۱۳۰۲) در روز دوم آذر به دنیا آمده و برادرش زنده یاد شمس آل احمد(۱۳۸۹-۱۳۰۸) در روز ۱۴ همین ماه از دنیا رفته است. بنابراین، این دو برادر که در زمان حیات به فراخور حال نقش و سهمی در ادبیات معاصر داشتند، علاوه بر مشترکات معمول دو برادرها، یک نقطه اشتراک اضافی هم دارند و آن هم آذرماه است و در نتیجه، آذرماه بهترین زمان است برای ذکر خیری از آنان.
زنده یاد جلال آل احمد زمانی که نوجوان بود و با خانواده زندگی می کرد، اسم برادر کوچک خودش را گذاشته بود سنجاق قفلی! چون برادر کوچک، یعنی شمس آل احمد، اصطلاحاً “ته تغاری”بود و شدیداً هم وابسته به مادر، مثل سنجاقی که اکثر خانم‌های آن موقع به گوشه‌ای از چارقدشان وصل می کردند برای مصارف گوناگون بچه‌داری و خانه داری.
این وابستگی کودکانه شمس به مادر در جریان رشد و بلوغ به تدریج تغییر جهت یافت و به جای اینکه مطابق معمول به سوی پدر معطوف شود، به سمت برادر بزرگتر معطوف شد و در نتیجه، شمس از همان سال‌های آغازین نوجوانی تکلیفش روشن شد، یعنی به حلقه ارادتمندان برادر بزرگتر پیوست و تا آخر عمر هم در این حلقه باقی ماند، بدون اینکه ذره‌ای از ارادتش کاسته شود.
این ارادت که نماد یک ارتباط عاطفی قوی بود، به سرعت تمامی خط کشی‌ها و تفاوت‌های سرشتی بین این دو برادر را محو کرد و شمس را در جریان یک استحاله تدریجی، به برادر بزرگتر شبیه تر و شبیه تر ساخت تا جایی که شمس عملاً تبدیل شد به یک جلال ثانوی، مخصوصاً از لحاظ ظواهر امر مثل طرز خوراک و پوشاک و سبک و سیاق زندگی و اندکی هم از لحاظ طرز فکر و روحیات. این استحاله بدواً غیر ارادی در مراحل بعد با عنصر اختیار و انتخاب در هم آمیخت و شمس نرم نرمک هویت خویش را به هویت برادر پیوند زد و قبول کرد که در ذیل هویت برادر قرار گیرد. او در مراحل بعدی عمر به وضوح نشان داد که خودش این نقش را طراحی کرده، آن را پذیرفته، به آن راضی است و بیش از آن هم نمی خواهد. بعد از فوت جلال در سال ۱۳۴۸ هم تنها به همین اکتفا کرد که حافظ میراث برادر باشد و بس٫ سند این گزاره نیز عباراتی است از مقدمه کتاب «از چشم برادر» در باره عزیزی که به تعبیر خود شمس، همسنگ با جهان دوستش داشته است: «بیست سال از مرگ برادرم گذشت. بیست سالی که هیچ روزش را به شب نیاوردم مگر آنکه لحظاتی را با یاد جلال سرکرده باشم.» بعد می افزاید: «شاید اقرار داعیه آمیزی باشد، اما احساسی است صمیمی و واقعی که گاهی پنداشته ام اصلاً من نبوده‌ام و جلال بوده است و در پوست و کالبد من، عمل و یا عکس العملی را از خویش بروز داده است.»
زنده یاد جلال آل احمد هم که در دهه چهل شمسی در مرکز ثقل جریان روشنفکری کشور قرار داشت و هسته اصلی این جریان را تشکیل می داد، در مواضع متعددی، از جمله در نامه‌ها و شرح سفرهای داخلی اش به قزوین، اصفهان، یزد، کرمان و … ذکرهایی از برادر کوچک تر کرده، گاه به تعریف و تمجید و گاه نیز به تنقید و تقبیح، ولی در هر دو حال دوستانه و حمایتگرانه. اینک چند نمونه از اینگونه اشارات به نقل از یادداشت‌های روزانه مرحوم جلال آل احمد:
* شنبه ۱۶ تیر ۱۳۳۵: «… جمعه‌ها هم می‌رویم کوه. از اوایل خرداد تا بحال، هر جمعه تقریباً رفته‌ایم. با برادرم، و سیمین و گاهی گلستان و یک دفعه هم شاهی عهد و عیالش را آورده بود. و این راه رفتن‌های جمعه، هم موجب رفع مزاحمت‌های روز تعطیل است و هم سرِ حالم می‌آورد…»
* شنبه ۳۰ تیر ۱۳۳۵: «یادش بخیر! عجب روزی بود!… سیام تیر! چه کشتاری! چه امیدی! چه پیروزیِ بزرگی! و عجب گرما و شوری!… برادرم در آن روز نزدیک بود مثل خیلی‌های دیگر نفله بشود.
خودش می‌گفت که از دَمِ رگبار مسلسل یک تانک رفته بود و توی جوی آب درازکش کرده بود و در حفاظ دیوار سیمانی جوی آب محفوظ مانده بود، وگرنه خدا عالِم است چه بسرش آمده بود…»
* دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۳۶- اصفهان: «صبح بجای ساعت شش، ساعت هفت از تهران راه افتادیم. من و برادرم، شمس، با یک رأس هوتولمبین۱ گیتینورد! که تا قم یک بار فنر شکست، با اینکه مثلاً آسفالت بود. در قم از مسجد تازه ساز بغل صحن چندتا عکس گرفتیم. در دلیجان درهای سنگی شبیه “سگزآباد” جالب بود و در میمه، نطنزی‌های تُنبان گشاد که سوار چرخ بودند و برادرم دیر ملتفت شد و نتوانست ازشان عکس بگیرد…»
این چند نمونه برای نشان دادن عمق روابط و کیفیت مناسبات این دو برادر روانشاد کافیست و تفصیل موضوع را حواله می دهیم به خاطرات و یادداشت‌های روزانه مرحوم جلال آل احمد که امیدواریم به زودی شرایط لازم برای چاپ کامل آنها فراهم شود و بتوانیم از خجالت دوستدارانش برآییم.



ارسال نظر


− یک = 8


آخرین خبرها