کد خبر: 3919 | زمان مخابره: ۱۲:۰۰:۰۰ - یکشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۰ | بدون نظر | دفعات مشاهده : 1,083 views | |

گفتگوی عاشقانه ی حضرت علی (ع) و زهرای مرضیه

یکی از کاربران محترم

 


سلام.


خواندنش خالی از لطف نیست.همین امروز از دوستی دریافت نموده ام.


گفتگوی عاشقانه ی حضرت علی (ع) و زهرای


مرضیه (س).زیباست
 
آیینه ها
**
آینه با آینه شد رو به روی
خوش بود آیینه ها را گفت و گوی


گرچه پنهان بود راز سینه ها
هیچ پنهان نیست از آیینه ها


منعکس، در آینه تصویر شد
بی نهایت، دردها تکثیر شد


بسته لب، از شرح سوز و سازها
چشم ها گفتند بر هم راز ها


رازها گفتند با هم با نگاه
هر دو آیینه، مکدر شد ز آه
**
گفت ای آیینه ی بشکسته ام
جز تو، در بر روی عالم بسته ام


ای بهشت آرزوهای علی
ای دو چشمت دین و دنیای علی


ای طهارت، خانه زاد دامنت
وی کرامت، خوشه چین خرمنت


شام غم را پرتو امید من
کوکب من، ماه من، خورشید من


ای نچیده گل زرویت آفتاب
وی ندیده شب، شبِ مویت به خواب


در دل هر ذره، نور مهر تو
مهر هم، سایه نشین چهر تو


یک نگاهت بِه ز صد خُلد برین
نی، که یک ایمان تو خلد آفرین


خانه آیینه ها
**
خانه ما گرچه از خشت و است و گل
خشت، روی خشت نَه، دل، روی دل


آستانش، آسمانِ آسمان
سقف، بالاتر ز بام کهکشان


پایه ی دیوار آن، بر طاق عرش
وز پَر خود عرشیان آورده فرش


خاک آن را، شسته آب سلسبیل
گَرد آن را رُفته، بال جبرئیل


ناودان ریزش، بِه از ماء مَعین
بوریایش، گیسوان حور عین


روشنی زین خانه دارد، نور هم
روزَنش، برده سبق از طور هم


کی به سینا پای، موسا میگذاشت
گر سراغ خشتی از این خانه داشت


«لن ترانی» بوده زین سینا جدای
رفته از این خانه، هر کس تا خدای


پور عمران، مست از انگور ماست
چار موسی آفرین، در طور ماست


هر تنی جان و، ز جان جانانه تر
هر گهر از آن گهر، دردانه تر


دخترانت بانوان مریم اند
هر دو در عزت، عَلم در عالمند


تا تو هستی قبله ی کاشانه ام
کعبه می گردد به دور خانه ام


جلوه های آیینه
**
آنچه در این خانه خود را، می نمود
عشق بود و عشق بود و عشق بود


رو بدین سو دارد از هر سو، بهشت
تا بگیرد از تو رنگ و بو بهشت


خانه ی ما گلبن صدق و صفاست
فاش می گویم خانه عشق خداست


نورها ار پرتو روبند تو ست
آفتاب خانه ام لبخند توست


عین و شین و قاف، بی تو، عشق نیست
غیر تو معنای این سه حرف، کیست؟


غربت و قرب آیینه ها
**
ما غریبیم و شناسای هم ایم
دولت بیدار و رویای هم ایم


چون دو مصرع روبرو با هم شدیم
شاه بیت شعر عشق و غم شدیم


همچنان که خالق یکتاست طاق
زیر این نُه طاق، جفت ماست طاق


ای تپش های دل من نذر تو
مزرع سرسبز جان از بذر تو


ای تبسم آرزومند لبت
ای سحر، مست از مناجات شبت


رَفرَف ِ هفت آسمان سجاده ات
گردن افلاک در قلاده ات


گو بگردانند روی از من همه
دوست تا زهراست، گو دشمن همه


گو به آن، کز تیغ من در واهمه ست
ذوالفقارم جوهرش از فاطمه ست


با چه جرات در دلت غم پا بهشت
کوثر من، نیست جای غم، بهشت


آسمانِ چشم تو تا ابری است
کاسه صبرم پر از بی صبری است


نفس هستی زنده ی انفاس توست
چرخش نُه چرخ، با دستان توست


شد دل دستاس هم پا بست تو
مفتخر از بوسه ها بر دست تو


جانمازت، ای بهشت خانه ام
برده دل از خشت خشت خانه ام


از جلالت، محو تو ختم رسل
وز جمالت عقل کُل شد، عشق کل


آنکه بر فرق رسولان تاج بود
پشت گرم از تو شب معراج بود
**
گفت ای از تو، وجود ممکنات
نی عزیز من! عزیز کاینات


ای تو را دست خدا در آستین
مرکز هستی، مشو خانه نشین


خیز، و با داغت چو لاله خو مگیر
در بغل همچون جنین زانو مگیر


خیز ای حق جوشن و زهرا زِره
مانده بر دست تو چشم هر گره


از چه رو در خانه ی محنت زده
مانده ای چون مردم تهمت زده


غم مبادت ای سلام بی جواب
نیست در خفاش، مِهر آفتاب


آتش باطل همه افروختند
بیشتر از در، دل حق سوختند


آیینه در آتش
**
آدمی در صورت و شیطان سرشت،
دوزخی افروخت، بر باغ بهشت


شعله ها از خصم، سرکش تر شدند
کینه ها از قلب آتش، بر شدند


شعله ها تا دامن ناهید رفت
دودِ در، در دیده ی خورشید رفت


مردمی، مردان زن بگذاشتند
همچو دلها، قفل بر لب داشتند


هرچه نیرو داشتم بردم به کار
تا نبیند غنچه ام آسیب خار


شد سپر بازو به حفظ سینه ام
سینه ی از سرّ حق، گنجینه ام


بازویم کم کم چو از کار اوفتاد
کار با مسمار و دیوار اوفتاد


تا که باطل با حقیقت درفتاد
آیه ای از سوره کوثر فتاد


لیک بر من هرقدر بیداد رفت
چو تو را دیدم همه از یاد رفت


بردن آیینه
**
زد به جان آتش مرا افسردنت
با جسارت سوی مسجد بردنت


دیدمت تنها میان دشمنان
با سلیمان، کینه ی اهریمنان


دیدم آنجا بازی تقدیر را
روبهی بسته است دست شیر را


گفتم ای حقِّ نمک نشناخته
دین عَلم کرده به قرآن تاخته


ای تو قلب قبله خون کرده چرا
سوی مسجد میکشانی قبله را


هر که باشد اهل قبله، گو بیا
قبله این است و منم قبله نما


آنکه آمد از درون قبله، اوست
تا بدانند اوست مغز؛ و کعبه پوست


قبله، بهر قبله باشد روی او
کعبه، قامت بسته بر ابروی او


اختیار از اوست گرچه جبر، بست
تو نبستی دست او را، صبر بست


واژه ی اخلاص از قاموس اوست
منبر و محراب هم پابوس اوست


او به روی دوش احمد پا زده است
تیشه او بر ریشه بتها زده است


نیست سرپیچی از او، در حد شمس
شاهد من، ماجرای رد شمس


اینکه بستی دست او را حیدر است
فاتح بدر و حنین و خیبر است


دست هایی را که صدها بت شکشت
کس نمی بندد به غیر از بت پرست


ذوالفقار خود اگر بیرون کشد
مرگتان از خون مگر بیرون کشد


گر به آتش حکم او لب تر کند
خشک و تر را جمله خاکستر کند


چشم هاتان دیده در هر کارزار
بوده از این ید، یلان را کار، زار


او کلید فتح ها در مشت داشت
او زره در جنگ ها بی پشت داشت!


دست او بتخانه ها را پاک کرد
اسم بت با جسم بت، در خاک کرد


ای به لب حق و، ز سر تا پا مَجاز
وی دل دوزخ ز جورت در گداز


این همان خیبر فکن، دست خداست
باز کن، دست علی مشکل گشاست


گر همه باشید خصم جان او
من به جان باشم بلا گردان او


تا نکردم سر به سوی آسمان
آسمان را باز کن از ریسمان
**
آی زده آتش به جان خشک و تر
وی ز کفر ابرهه، دینت بَتر


او به خانه تاخت از اهریمنی
تو به صاحبخانه داری دشمنی


قلب من از سینه ی پر خون مبر
کعبه ام را از حرم بیرون مبر


خویش را دیدم چو از کعبه جدا
خانه، مروه کردم و مسجد، صفا


احرام آیینه
**
یافتم میقات من پشت دَر ست
حفظ «رب البیت» از حج برتر ست


رَمیِ شیطان کردم از امر جلیل
تا بگیرم کعبه از اصحاب فیل


بسته بودم پشت در احرام خود
رهسپر کردم به مسجد گام خود


سعی کردم تا نماند فاصله
از صفا تا مروه کردم هروله


گفتم او شمع است و من پروانه ام
برنگردم بی علی در خانه ام


حج من رخسار حیدر دیدن است
طوف من دور علی گردیدن است


آنقدر ای قبله ی بیت الحرام
دور تو گشتم که شد حجم، تمام


آه بر آیینه ها
**


گفت ای هستی من از هستِ تو
باعث برپایی من دست تو


نیست غم، گر خلق با من دشمن است
تا تویی با من، دو عالم با من است


وی به نخل آرزویم شاخ و برگ
ای هوادار علی، تا پای مرگ


زآنهمه ایثار، مرهون توام
ای سراپا عشق، ممنون توام


دیدمت ای کوکب اقبال من
بود چشمت باز هم دنبال من


نام خود را خصم داغ ننگ زد
دید با خود شیشه داری سنگ زد


ای صدف، آن گوهر یکدانه کو؟
غنچه ی نشکفته ی گلخانه کو؟


آیینه و خاکستر
**
گرچه تاب آه، در آیینه نیست
زنگ، بر این آیینه با دست کیست


ای مَلَک، از کِید اهریمن بگوی
از خسوف ماه من با من بگوی


کی مرا در بوته ی آذر نشاند؟
کی بر این آیینه خاکستر فشاند؟


شبنم، اذن بوسه بر این گل نداشت
برگ گل بر چهر تو جا میگذاشت


نی همین بر جان من تنها زند
آه تو آتش به خرمن ها زند


خون به دل دارم چنان بازوی تو
دردم، و بنشسته در پهلوی تو


تا ابد مجروح زخم کاری ام
وایِ من، از این امانت داری ام


ای زموی و روی تو لیل و نهار
گشته بر گِرد قَدت هجده بهار


بعد از این در هر زمان و هر چمن
گل، به تو می گرید و بلبل به من



وداع آیینه ها
**
دید شرح حال او ناگفتنی است
ای زبانم لال، زهرا رفتنی است


چشم بر رخ، اشک نم نم می فروخت
نرگسش بر لاله شبنم می فروخت


آتشی در دل، ولی بی دود داشت
بر لب لرزان خود بدرود داشت
**


گفت روز وصل را شام آمده ست
آفتابم بر لب بام آمدست


این خبر را میدهد بستان به گل
یک سحر شبنم بود مهمان به گل


یافت پایان، داستان سوز و ساز
بسته گردد چشم های نیم باز


دیده ام را بر گشودن نیست تاب
فصل آخر را بخوان از این کتاب


نیست برجا از وجودم جز نفس
مانده از این کاروان، تنها جرس


ای مرا آیینه، تصویرم ببین
آخرین دیدار شد، سیرم بببین



بدرود آیینه
**
این پیام دردآور چون شنفت
با دلی با حسرت و بی تاب گفت:



ای به تو دلگرم ، آه سرد من
همزبان و همدل و همدرد من


هستی من جان من جانان من
این قدر بازی مکن با جان من


ای چراغ من مگو از خامشی
ورنه پیش از خود علی را می کُشی


روبهان در مکر خود با شیر نر
تیغ هاشان آخته، من بی سپر


ای مسیحای علی اعجاز کن
مشکلِ مشکل گشا را باز کن


ای کتاب عشق من، بسته مشو
همچو مَردم از علی خسته مشو


رفتنت، خانه خرابم میکند
ماندنت چون شمع آبم میکند


ای علی را سرو باغ آرزو
هرچه میگویی، حلالم کن مگو


نه دلم را از فراقت چاک کن
نه به دست خویش اشکم پاک کن


ای به دردم، چشم بیمارت طبیب
مانده مضطر، بخوان «امن یجیب»


باززهرا چشم خودرا باز کرد
راز دیگر باعلی آغاز کرد


کی پسر عم هرچه گویم گوش کن
آتشم را از درون خاموش کن


یا علی امروز گردیده چو شام
عمرزهرای تو میگردد تمام


من که بستم چشم از من دل بشوی
شب تنم را زیر پیراهن بشوی


شب مرا تشییع کن تا آن دو تن
یک قدم نایند بر تشییع من


گر به تشییع من آید قاتلم
داغ محسن تازه گردد در دلم


در دل شب دور از چشم همه
کن نهان درخاک جسم فاطمه


تا نشان ماند به جا از غربتم
بی نشان باید بماند تربتم


چون به دست خویش بارنج و تعب
پیکرم را دفن کردی نیمه شب


در کنار قبر پنهانم بمان
تا صدایت بشنوم قرآن بخوان


گرچه رفت از دست یار ویاورت
فاطمه تنهاترین همسنگرت


غم مخور داری یگانه یاوری
تربیت کردم برایت دختری


اوتورا مردانه یاری میکند
مثل زهرا خانه داری میکند


شب که خاموشی و جانت برلب است
چاه غمهای تو قلب زینب است


آیینه در آخر نگاه
**
دیده پر از اشک و سینه پر ز آه
کرده در آیینه اش، آخر نگاه


جان جانان زین طرف بر لب بدید
ز آن طرف وقت نماز شب رسید


تن، نمیگردید از جانش جدای
کرد از یارش جدا، یاد خدای


جسم مسجد، اشتیاق روح داشت
کشتی آن، انتظار نوح داشت


داشت سجده، شوق بر سیمای او
چشم محراب، آرزوی پای او


پای تا سر، در غم جانانه بود
پای او در کوچه، دل در خانه بود


راه می رفت و توان در پا نداشت
بر زبان و دل بجز زهرا نداشت


سوی بیت الله تن، در راه بود
دل ولی در یاد وجه الله بود


یاد زهرا کی ز یاد حق جداست
هر که در این فکر، در ذکر خداست


آیینه در مسجد
**
آمدند از خانه طفلان با شتاب
کس ندیده یک شب و ، دو آفتاب


آن دو آقای جوانان بهشت
نافه بارِ موی شان، عنبر سرشت


اشک و خون از چشم و دل می ریختند
در دل شب، چلچلراغ آویختند


رنگ، رفته از گل رخسارشان
آه، بسته راه بر گفتارشان


داشتند از جان خبر، بهر تَنی
آتش آوردند بهر خرمنی


نی، توان گفت در اطفال بود
نی، پدر را بود یارای شنود


لحظه حساس است و بس سنگین خبر
گوش حق دارد توان این خبر


غنچه ی لب های گل ها بسته دید
وز گلاب اشکشان بویی شنید


آیینه و آیینه شکسته
**
داورش، شد یاورش، در باورش
زآنچه می ترسید آمد بر سرش


دید جان را در هجوم خِیل غم
خانه ی دل در مسیر سیل غم


با خبر شد لاجرم زان رویداد
راست گویم دست حق از پا فتاد


دل به دامان صبوری چنگ زد
تازیانه بر کمیت لنگ زد
**
شد به عزم خانه از مسجد، روان
گاه افتان، گاه خیزان، گه دوان


اُفت و خیز او نماز صبر بود
با قیام و با رکوع و با سجود


راه را بر خود بسته دید از شش جهت
شش جهت می گفت بر او تسلیت


دید حجره، گُلبن بی گُل شده است
خانه و دیوار و در، بلبل شده است


اشک و خون می بارد از دیوار و در
می دهند از ماتمی عظما خبر


آیینه بالین آیینه
**
تابش خورشید او پایان گرفت
آسمان، ابری شد و باران گرفت


بر سرش آمد فرود، آوار غم
کرد پشت کوه را خم بار غم


داد دست حق، ز پا نیروی خود
آمد، اما با سر زانوی خود


یک پدر، با چار طفل غم زده
گِرد مادر، حلقه ی ماتم زده


داغدار بنفشه لاله ها
لاله ها بر چهره از غم، ژاله ها
**
بر سر جان، لرزه بر پیکر نشست
آتشی بالین خاکستر نشست


داغ آیینه
**
گفت ای چشمت چو بخت من به خواب
ای به فریاد خموش دل، جواب


خیز ای صدیقه ی مریم کنیز
چشم دو عیسای خود بین اشکریز


اشک خونین را مکن مهمان من
بین هزاران طفل در دامان من


خیز بر پا و، نماز و شب بخوان
بر لب خود، نغمه ی یا رب بران


زرورق بشکسته بر ساحل ببر
یک نگه کن صد غمم از دل ببر


ای به نزدت بر سر پا مصطفی
خیز برپا، تا نیفتادم ز پا


از سخن افتاده ای بینم ولی
من پسر عمّ تو میباشم، علی


غسل آیینه
**
برد در شب، تا نبیند بی نقاب
ماه نورانی تر از خود، آفتاب


برد در شب پیکری همرنگ شب
بعد از آن شب، نام شب شد ننگ شب


شسته دست از جان، تن جانانه شست
شمع شد، خاکستر پروانه شست


روشنانش را فلک خاموش کرد
ابرها را پنبه های گوش کرد


تا نبیند چشم گردون پیکرش
نشنود تا ضجه های همسرش


هم مدینه سینه ای بی غم نداشت
هم دلی بی اشک و خون، عالم نداشت


نیست در کس طاقت بشنیدنش
با علی یا رب چه شد؟ با دیدنش


درد آن جان جهان، از تن شنید
راز غسل از زیر پیراهن شنید


جان هستی گشته بود از تن جدای
نیستی میخواست، هستی از خدای
**
دست حق چو بر بازو رسید
آنچنان خم شد که تا زانو رسید


دست و بازو گفتگوها داشتند
بهر هم، باز آرزوها داشتند


دست، از بازوی بشکسته خجل
بازو، از دستی که شد بسته خجل


با زبان زخم، بازو، راز گفت
دست حق، شد گوش و آن نجوا شنفت


سینه و بازو و پهلو، از درون
هر سه بر هم گریه میکردند خون


گفت بازو، من که رفتم خونفشان
تو، یدالله، فوق ایدیهم، بمان
**
راز هستی در کفن پیچیده شد
لاله ای با یاسمین پوشیده شد


آیینه و آیینه های کوچک
**
موج ها آغوش دریا یافتند
چون نسیمی سوی گل بشتافتند


دو پسر، سبقت گرفته از پدر
جانب مادر روان بی پا و سر


این، به روی سینه ی مادر فتاد
آن، رخ خود بر کف پایش نهاد


از نسیمی، گل شکوفا می شود
برگ برگ گل، ز هم وا میشود


ناگهان بند کفن خود باز شد
داستان عشق، باز آغاز شد


آن همای عشق از نو پَر گرفت
جوجه های عشق را در بر گرفت


زیر پر بگرفته و پر دادشان
جسم بی جان، جان دیگر دادشان


مانده حیران، بر که گرید آسمان
بهر مادر، یا پدر، یا کودکان؟


نیست کار کس، مگر دست خدای
تا کند آن هر دو، از مادر جدا


تشییع آیینه
**
نیمه شب تابوت را برداشتند
بار غم بر شانه ها بگذاشتند


هفت تن، دنبال یک پیکر، روان
وز پی آن هفت تن، هفت آسمان


این طرف، خیل رُسُل دنبال او
آن طرف، احمد به استقبال او


ظاهرا تشییع یک پیکر، ولی
باطنا تشییع زهرا و علی


امشب ای مه، مِهر وَرز و ، خوش بتاب
تا ببیند پیش پایش آفتاب


دو عزیز فاطمه همراهشان
مشعلِ سوزانشان از آهشان


ابرها گریند بر حال علی
میرود در خاک، آمال علی


چشم، نور از دست داده، پا، رمق
اشک، بر مهتابِ رویش، چون شفق


دل، همه فریاد و لب، خاموش داشت
مرده ای، تابوت روی دوش داشت


آه، سرد و بغض، پنهان در گلوی
بود با آن عده، گرم گفت و گوی
**
آه آه ای همرهان، آهسته تر
می بَرید اسرار را، سر بسته تر


این تن آزرده باشد جان من
جان فدایش، او شده قربان من


همرهان این لیله ی قدر من است
من هلال از داغ و این بدر من است


اشک من زین گل، شده گلفام تر
هستی ام را می برید، آهسته تر


وسعت اشکم به چشم ابر نیست
چاره ای، غیر از نماز صبر نیست


چشم من از چرخ، پر کوکب تر است
بعد از امشب، روزم از شب، شب تر است


زین گل من باغ رضوان نفخه داشت
مصحف من بود و هجده صفحه داشت


مرهمی خرج دل چاکم کنید
همرهان، همراه او خاکم کنید


با خاطرات آیینه
**
سینه اش آتشفشان از هُرم آه
چشم او بر ماه، سر، دنبال چاه


زمزمش در چشم، و لب در زمزمه
در سخن با خاطرات فاطمه:
**
مرغ جانت از قفس، آزاد شد
رفتی اما دوست دشمن، شاد شد


شب نهادی پا به کوچک خانه ام
می بَرم شب هم ترا با شانه ام


خانه ام را رشک گلشن داشتی
سوختی چون شمع و روشن داشتی


جان من، در بوته، تن بُگداختی
با علی نرد وفا خوش باختی


ذره ای مِهر تو در کاهِش نبود
در لبت نه سال، یک خواهش نبود


بارها از دوش من برداشتی
جای آن تابوت خود بگذاشتی


ای تو را کار و عبادت متصل
دسته ی دستاس، از دستت خجل


با تو، غم، در خانه من جا نداشت
بَعد تو در جای جایش پا گذاشت


یاد داری خانه هر گه آمدم
با تپش های دلم در می زدم


با صفای کامل و مِهر تمام
صد غمم بردی ز دل با یک کلام


بس نگاه نا تمامم کرده ای
با لب بی جان، سلامم کرده ای


من که بودم با تو غرق آرزوی
خاک می ریزم به فرق آرزوی


نی علی از درد، گلگون گریه کرد
از غمت دیوار و در، خون گریه کرد


داغ تو بنیان کَنِ صبر علی است
خانه ی بی فاطمه قبر علی است


می نهم بعد تو سر در گوش چاه
طفل اشکم هست در آغوش چاه


رفتی و شد با دلم غم خانه زاد
خانه ام تنگ است و مهمان ها زیاد


آیینه در خاک
**
تا علی ماهش به سوی قبر برد
ماه، روی از شرم، پشت ابر برد


آرزوها را علی در خاک کرد
خاک هم گویی گریبان چاک کرد


زد صدا ای خاک جانانم بگیر
تن، نمانده هیچ از او، جانم بگیر
**
ناگهان بر یاری دست خدا
دستی آمد همچون دست مصطفی


گوهرش را از صدف دریا گرفت
احمد از داماد خود زهرا گرفت


استقبال از آیینه
**
گفتش ای تاج سر خیل رسل
وی بَرِ تو خُرد، یکسر جزء و کل


از من این آزرده جانت را بگیر
بازگردانده ام، امانت را بگیر


بار دیگر هدیه ی داور بگیر
کوثرت از ساقی کوثر بگیر


اولین نُه سال از آن تو بود
شمع بزم جان و مهمان تو بود


گرچه همچون جان عزیزش داشتی
نور وَش بر چشم من بگذاشتی


تا مرا نه سال، شمع خانه شد
بود شمع خانه و پروانه شد


می کِشد خجلت علی از محضرت
یاس دادی، می دهد نیلوفرت


بدر بخشیدی، هلالت می دهم
تو، الف دادی و دالت می دهم


او که بعد از تو شبی راحت نخفت
قصه ای از غصه های خود نگفت


از ستم هایی که آمد بر سرش
داوری آورده نزد داورش



ارسال نظر


هشت − = 6


آخرین خبرها