کد خبر: 22386 | زمان مخابره: ۲۱:۴۶:۰۱ - جمعه ۵ مهر ۱۳۹۲ | ۵ نظر | دفعات مشاهده : 2,370 views | |

شعر – پاییز دکتر خسرو فرشید ورد

1

پایـیــز رفـتــه هــای مـرا آورد بـه یــاد
غمـهــای جـانـگزای مـرا آورد به یاد
مرگ بهار و سبـزه و گل ، مرگ خرمی
مـــرگ امــیــدهای مــرا آورد به یاد
برگی که می شود ز تن شاخه ای  جـدا
یــار ز مـــن جــدای مرا آورد به یاد
گلهـای بیـوفـا كـه از ایـن بـاغ رفـتـه اند
دلــدار بیــــوفــــای مــرا آورد به یاد
كوهی كه زیـر خیـمـه ابـر آرمـیده است
غـمـهــای دیـــرپای مــرا آورد به یاد
هـوهـوی تـلخ بــاد و هـیـاهـوی نـاودان
زاری و هـای هـای مــرا آورد به یاد
پاییز پیر زرد رخ این فصل غم پرست
غمهــا ، گذشته های مــرا آورد به یاد
دكتر خسرو فرشیدورد




۵ ديدگاه مطلب براي " شعر – پاییز دکتر خسرو فرشید ورد " ارسال شده است.

  1. ابراهيم مقصودي می‌گه:

    سلام وصبح بخير، جناب شيباني: شعراندوهبارپائيز راكه مي خواني مي توان ازرنگ رخسارشاعرش پي به سرّ درونش برد. عل الظّاهر استاد شاعر گران باري ازآلام بردوش مي كشدو درپي فرصتي بوده تا به عنواني آن رابازگويه كند. درحالي كه پائيز يكي اززيبا فصول طبيعت خداوند است كه درقلوب اميد مي نشاند وازنشانه هاي آن سير جرياناتي است كه حاليه ودراين سه چهارم آخرسال درايران، جهان و… درحال رخداداست. بنده شعر نمي دانم تا به زبان شعرا پاسخ جناب فرشيدور رابگويم ولي ازشما كه دراين زمينه نيزمتبحريد، خواستارم بالسان شيواي شعري تان جوابيه اي آراسته تا شايد نقطه اميدي دردل پردردش هويدا و واقعيات قابل رؤيت ومحسوس گردد. (انشاءالله)
    ———————
    با سلام گرچه حکمت فصول روشن است و ” اگر در دیده ی مجنون نشینی / به غیر از خوبی لیلی نبینی ” اما معمولا پاییز را نماد غم می دانند. حقیر هم غزل گونه ای با این مطلع دارم که
    موسم رویداد پاییز است
    مرگ با زندگی گلاویز است

    (0)
    • ابراهيم مقصودي می‌گه:

      فرصتي نيافتم تا سروده اي ازاستادي دربيان فضايل پائيز بيابم وبامددازخصلت ايراني مان كه مي خواهيم خودمان به همه چيز دست يابيم، از لاينرهنگر گرفته تا سانتري فيوژ و…خود دست به كارشده ومتن ذيل را نگاشتم:
      بيكران سپاس خدائي راكه منّت نهاد ديدگانمان را
      تابارديگرجمال خريف رابه نظاره نشسته
      ودريك رنگي آن
      دست ودل ازرنگها ودورنگي ها شسته
      ودربي رنگي غرقه گردند.

      من پايئز را نه نماد غم!!!!
      اگرچه غم والم هم، چون هديه ي اوست ،
      وهرآنچه ازاوست نكوست.
      بلكه منشاء عشق وشعف،
      نشاط، شور وشعمر مي دانم.
      وهمين پايئز بود كه با آمدنش ،
      مرا به آموختن كشاند ،
      وسرانجام توانستم بخوانم وبنويسم كه:
      ( بسم الله الرحمن الرحيم )
      وهمين مرابس
      پس زيباست وسزاوار ستايش
      (والسلام)

      (0)
  2. آشنا می‌گه:

    سلام
    مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی عجب تصویر معرکه ای است.

    (0)
  3. جابر می‌گه:

    با سلام به همه

    نمیدانم آقای دکتر خسرو فرشید ورد اهل کجا هستند ولی به خاطر این سروده تبریک جانانه خدمتشان عرض

    می نمایم و مطلبی که می خواهم بگویم این است که تازه دکتر گوشه ای ازپاییز منطقه ما را به قلم کشیده

    و واقعیت آن است که پاییز منطقه به مراتب دلگیر تر و سوزناکتر از این شعر و امثالهم می باشد.

    خش خش درختان

    غروب غمگین

    بادهای سوزنی

    و………

    و………

    (0)
  4. محمد حسین می‌گه:

    من این شعر منوچهر دامغانی رو در مورد پاییز خیلی دوست دارم برام خاطره انگیزه !

    خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
    باد خنک از جانب خوارزم وزان است

    آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزان است
    گویی به مثل پیرهن رنگ رزان است

    دهقان به تعجب سر انگشت گزان است
    کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار

    دهقان به سحرگاهان کز خانه بیاید
    نه هیچ بیارامد و نه هیچ بپاید

    نزدیک رز آید در رز را بگشاید
    تا دختر رز را چه به کارست و چه شاید

    یک دختر دوشیزه بدو رخ ننماید
    الا همه آبستن و الا همه بیمار

    دهقان چو درآید و فراوان نگردشان
    تیغی بکشد تیز و گلو باز بردشان

    وانگه به تبنگوی کش اندر سپردشان
    ورزانکه نگنجند بدو درفشردشان

    بر پشت نهدشان و سوی خانه بردشان
    وز پشت فرو گیرد و برهم نهد انبار

    آنگه به یکی چرخشت اندر فکندشان
    بر پشت لگد بیست هزاران بزندشان

    رگها ببردشان ستخوانها شکندشان
    پشت و سر و پهلوی به هم درشکندشان

    از بند شبانروزی بیرون نهلدشان
    تا خون برود از تنشان پاک به یکبار

    آنگاه بیارد رگشان و ستخوانشان
    جایی فکند دور و نگردد نگرانشان

    خونشان همه بردارد و بردارد جانشان
    وندر فکند باز به زندان گرانشان

    سه ماه شمرده نبرد نام و نشانشان
    داند که بدان خون نبود مرد گرفتار

    یک روز سبک خیزد شاد و خوش و خندان
    پیش آید و بردارد مهر از در زندان

    چون در نگرد باز به زندانی و زندان
    صد شمع و چراغ اوفتدش بر لب و دندان

    گل بیند چندان و سمن بیند چندان
    چندانکه به گلزار ندیده است و سمن زار

    (1)
ارسال نظر


+ هفت = 11


آخرین خبرها